روزهای سرد زمستان برای او و دور و بری هاش سرشار از آزار بود. فصل دلتنگی دختری که نزدیک به سی سال از عمرش می گذشت و تو جامعه بنام « مُنگل» خوانده میشد با برودت هوا سردی بیشتری میگرفت و حرکاتش به مجانین مینمود.
انگار همین دیروز بود که مادر بزرگ هفتاد ساله اش، واسه بیرون کردن این حال و هوا از سر ناچاری دست نوه فربه اش را میگرفت و از خونه بیرون میزد . دختر پا بر زمین می کوفت و با فریاد بلند چند باری سر تا ته کوچه رو می رفت و برمی گشت... اگه یه لحظه تو عمق چشماشون نگاه میکردی جز شباهت ظاهری ، متوجه صبوری مادر بزرگ و کلافگی دختر میشدی که هر دو از یک خانواده بود!!
حالا اما بعد از چند ماه این روزها برخورد دختره خیلی فرق کرده ، همین دیروز دیدمش به زن و مردی که تو ماشینشون نشسته و مشغول درد و دل با هم بودند شاخه گلی داد و بعد با آب و تابی بچه گانه داستان را اینجوری تعریف میکرد.
ــ آره مامانی! ...بعد بهشون گفتم گل باشید ولی عمرتون مثه گل نباشه
... و من فکر میکردم بهار اول سراغ دیوونه ها رو میگیره!!!

نوشته شده توسط م.مهرگان در پنجشنبه
1387/01/29 |