در ایستگاه مترو نشسته ام،همه چیز سر جای خود قرار دارد قطارها سر ساعت می آیند و میروند،بدون هیچ تأخیر! دیگر نه از ترمزهای آنچنانی خبریست و نه از آزارهائی که چندیست گریبان مردم را گرفته،خواب هم نمیبینم ... تنها قرار است دولت به تعهدات خود مورد مترو عمل کند!!
دلم برای خودم مدام میگیرد
برای این خود ِ ناتمام میگیرد
برای آنکه نشد زلال تر باشد
برای دل پیوسته خام میگیرد
برای آنکه نفهمید دست کیست
که دارد از او انتقام میگیرد
برای آن دل خوش خیالی که
سراغ معجزه صبح و شام میگیرد
هنوز دلخوش گذشته های خود است
نشان زندگی از پشت بام میگیرد!!
آبان ۸۸
عجیب دچار تناقض فورمت شده ام

«عید بازگشت به فطرت مبارک»
هرگز احسان شما متری نبود
چون بخاری رفته ار کتری نبود
خوب میدانستم آن دوری تان
هرگز از عمق دل و فطری نبود
===
روی شیشه ی غبار گرفته ی اطاق نوشتم مرا بشوئید! و خرده های نان ریخته شده برای کبوتران را ادای تاوان ِ کوچکی مغزشان دانستم که میپرداختم تا خوراک گربه ها نشوند.

