همه چیز دارند این بی همه چیزها...
کبک ها نیز سر به هوا شده اند در شهری که خبر از برف نیست!!

ای کاش که رونق باده نمي شکست
این عیش خدای داده نمی شکست
سخت است بی حضور تو زندگي
ای کاش این پل جاده نمی شکست
ای کاش ارزش اشکهای ما
با این غرور بی اراده نمی شکست
ای کاش کاسه کوزه ی نبودنت
بر سر مردم آزاده نمی شکست
یا می شکست اگر دل هر شقایقی
این گونه راحت و ساده نمی شکست
من را با نگاه خودت آشتی بده
با بغض گاه به گاه خودت آشتی بده
از راه رسیده دوباره بیا مرا
با پرچم سیاه خودت آشتی بده
آه از تنفس بی تو باز هم
این خسته با آه خودت آشتی بده
ای کشتی نجات این غریق را
با واژه ی پناه خودت آشتی بده
.........................................
.........................................
بین تموم بچه هائی که زیر برگه امتحانی و در جواب سئوالی که پرسیده بود "شباهت آدم سگ باز و پرورش دهنده ی گیاهان را بنویسید؟" احمد کوتاه هترین پاسخ را داده بود که نوشته بود:... هر دو نم پس میدهند!!
توی شلوغی مردمی که در انتظار رسیدن مترو بودند خودش را بزور جای داد. لحظه ای بعد با هل دادن افراد ناتوانتر زودتر از خیلی ها روی صندلی نشست.چشم بعضی ها نیز مثل لب او از این کار ظفرمندانه متبسم بود. هنوز دقایقی سپری نشده بود که در اولین ایستگاه از جا برخاست و صندلی اش را به پیرمرد موسپید واگذار کرد و مابقی راه طولانی تا مقصد را قهرمانانه !! ایستاد
