
دوستی می گفت:روبروی هم نشستند آنانی که الگو می پنداشتیم. سند و نمودار رو کردند ، هر کدام دیگری را به نامی خواند و...سرانجام من ِ وارفته را صدای نوجوان دوازده ساله ام به خود آورد وقتی که پرسید: بالاخره انتخاب شما چیست؟
دزد یا دروغگو؟!!
وقتی که حال نیست بال از کجا بیاورم؟
در تنگی ملال سال از کجا بیاورم؟
آدم نشسته خاموش و...سالهاست
من شور قیل و قال از کجا بیاورم؟
وقتی فرشته و شیطان برابرند
زنبیل ِ سیب کال از کجا بیاورم؟
جائی که دیوارهاست بین ما
سُرخینه ی زغال از کجا بیاورم؟
¤¤¤
دیگر از نگاه تو دل بریده ام
چشمان چون غزال از کجا بیاورم؟
ششم خرداد هشتاد و هشت
|
فرانسوا لاروشفوکو : کسی که در عشق می اندیشد تاجر است نه عاشق |
گُل کرده باز درختی جهنمی
از ماندگارترین اشک بی غمی
وقتی جماعت عشاق کاسبند
زیر سئوال رفته پاکی مریمی
در قحطی عاطفه سجده می کنند
ماه و ستاره به هر گردن ِخمی
از حاصل جمع ِ تردیدهای ما
بیرون نمی چکد آیات محکمی!
در عصر معجزه قدّاره می کشند
آنانکه دلخوشند به شولای رستمی
چرخی بزن ای مسیح بی کلام
باشد که در کنار تو سر کنم دمی
۲۲ اریبهشت ۸۸
دیشب برای لحظاتی خود را فارغ از کالبد نگریستم.همانطور که آرام از قفس تن جدا می شدم سلولی دیگر یافتم و پرنده ای و...دست و سایه ای که مدام دور این قفس "وول" می خورد.جابجایش میکرد زیرش را تمیز مینمود و آب و دانه میداد روبرویش مینشست و دل به نوای خود از نای پرنده خوش کرده بود.
از آن سو اما پرنده خود را در قفس محصور می دید از این نی بر آن نای می جست!!سر به میله های قفس می کوفت و جای چهچهه گاه جیری میکشید.
نگاهی به چشم پرنده انداختم.مرا مکید و دوباره خودم بودم و...
گفتم : زندگی از مرگ پرسید چه چیز ، مردم را به من مشتاق و از تو گریزان کرده مرگ پاسخ داد: تلخی حقیقتی که در من است و شیرینی دروغی که در توست!!...
با شتاب و برای خودستائی گفت : پس در شیرینی من شک نکن
مکثی کردم و گفتم : حرفی نیست انتخاب با تو!! ![]()
