تبليغاتX
« مهرگان نامه »

  «

آذر هنوز زهرخند از صورتش محو نشده بود که روبروی آینه ایستاد. نگاهی به پیراهن سفیدی که همسایه ها جایگزین جامه ی سیاه عزایش کرده بودند انداخت. آه عمیقی کشید. چادر از شانه اش سرش سر خورد و روی زمین افتاد.مکثی کرد. پشت سرش روی تاقچه ی قدیمی اطاق ، بین دو قاب چوبی ِ عکس پدر و مادر سفر کرده اش،تصویر بزرگتری از داداش اکبرش دیده می شد .احساس نگاه سنگین برادر به او دائمی بود.تاب نیاورد و سرش را زیر انداخت. با اینکه تنهائی چند ماهه حسابی تغییرش داده بود،اما باز به شکل غریبی از عکس داداش نیز می هراسید.زیر چشم نگاهی به قامت خود در آینه انداخت. پیراهن سفید همیشه بیشترین جذابیتها در نگاه دیگران،را برایش ارمغان می آورد. مختصر رسیدگی زنهای در و همسایه چهره ی زنگار گرفته اش را برنگ مهتاب مبدل کرده بود.برای دقایقی خود را در لباس سپید عروسی مجسم کرد. یاد مجالسی که تا همین چند سال پیش بمحض ورود ولوله بپا میکرد افتاد. باز حس خشم و شرم بجانش شعله انداخت.خم شد و چادر از زمین برداشت. چرخی خورد و سمت تاقچه رفت. لحظاتی به چهره برادر خیره شد.بوسه ای بر تصویر نشاند و زیر لب گفت:...خب آره داداش ولی هنوز که خبری از کارت دعوت نیست!!   

نوشته شده توسط م.مهرگان در شنبه 1387/04/22 |

 

 دریغا! هنوز عقل جدال دب اکبر و اصغر را بانتظار نشسته

و

 عشق " سیاه چاله "در جستجوی راه شیری " گز " میکند!!

 

نوشته شده توسط م.مهرگان در جمعه 1387/04/21 |
 وقتی كه گرگ بره نما شد چه می‌كنید؟!
شیطان خدا نكرده خدا شد چه می‌كنید؟!

در معبدی كه خاطره‌ها در عبادتند
برقی جهید و قبله دو تا شد چه می‌كنید؟!

این خار این وَبالِ لبِ چینه‌های لخت
سالار باغ آینه‌ها شد چه می‌كنید؟!

این پیرزن كه خون اساطیر می‌خورد
خاتون قصه‌گوی شما شد چه می‌كنید؟!

ای چشم‌های سبز تماشا اگر شبی
یك در كنار پنجره وا شد چه می‌كنید؟!

         علی حیدری  

نوشته شده توسط م.مهرگان در یکشنبه 1387/04/09 |

خداوندا :

با این همه موسی سخن بگو ، تا باور، یقینشان شود...

 آن گاه در جام خویش بنگر و جمع خدایان ببین که برای حقیقت ِ کرنش آماده اند!!

                                     

نوشته شده توسط م.مهرگان در شنبه 1387/03/25 |
غزلی از زنده یاد "نجمه زارع"

تو نیستی و این در و دیوار/هیچ وقت!...
غیر از تو من به هیچ كس انگار/هیچ وقت!...

اینجا دلم برای تو هی شور می‌زند
از خود مواظبت كن و نگذار/هیچ وقت!...

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمی شود اخبار/هیچ ‌وقت !...

حیفند روزهای جوانی... نمی‌شوند
این روزها دومرتبه تكرار/هیچ وقت

من نیستم بیا و فراموش كن مرا
كی بوده‌ام برات سزاوار؟/ هیچ وقت

بگذار من شكسته شَوَم تو صبور باش
جوری بمان همیشه كه انگار/ هیچ وقت!...

 

نوشته شده توسط م.مهرگان در پنجشنبه 1387/03/09 |

 ا

 وج هر بلندی، محلی برای پرکشیدنهای گاه و بیگاهش بود. گوئی پریدن برایش تنها، معنای زندگی می داد این فراز و فرودها اگر چه چند باری سر و دست پرنده کوچک داستان ما را شکسته بود ولی قادر نبود با بال پروازش چنین کند...!! 

همین دیروز بود که مادر خسته و کلافه دست فرزند را گرفت و به گوشه اطاقش کشاند و برای لحظاتی در را برویش بست... کودک فارغ از این تنبیه تنها برای دقایقی روی زمین آرام گرفت و به بازی با اسباب بازی های پراکنده در اطاق مشغول شد سپس نگاهی نیز به هواپیمایش انداخت آهی کشید...آری! انگار او هم برایش تنها تندیسی از پرواز بود. پس از آن با بیحوصله گی نگاهی به ایوان اطاق انداخت لحظه ای بعد در تراس را باز کرد و از ارتفاع طبقه ی چهارم،حیاط خانه را بر انداز کرد سپس از روی نرده های آهنین با چابکی عجیبی رد شد

 کودکانه اندیشید :"فکر کنم یکی دو بار ، بال زدن کافی باشه که به کف حیاط برسم" بعد تبسمی کرد و زیر لب ادامه داد " آنوقت با آسانسور دوباره پیش مامان برمیگردم و ..." دقایقی به سکوت گذشت! این آرامش ِ قبل از طوفان،ولی مادر را نگران کرده و تاب تحمل ِ بیشتر را از او گرفته بود با عجله برخاست و در اطاق کودک را باز کرد و ... ناگهان بی اراده فریادی کشید!

پرنده کوچک هراسان دست از نرده بر گرفت و یادش رفت تا رسیدن به کف حیاط یکی دو بار بال ش را باز و بسته کند!!...                                                      آخرین ویرایش :7/3/87

نوشته شده توسط م.مهرگان در چهارشنبه 1387/02/25 |

چ
شماشو بست و به ندیده هاش فکر کرد از قدیمی ها شنیده بود هر کی ندیده شو ببینه بهشتیه ولی اون ندیده خیلی داشت آره یه سری شونو حتی تو خواب هم نمی تونست ببینه! بعضی ها را هم که امید داشت فرسنگها بینشون فاصله بود! تو مخش یه خورده بهشت و جهنمو دو دو تا چارتا کرد و زیر لب گفت: پیداکردم!! زن میگیرم ، بچه دار میشم نوه ، نتیجه، نبیره و... ندیده !! از این رژه ی مالیخولیائی خنده اش گرفت بیش
از سی سال از خدا عمر گرفته بود و هنوز تو رسیدن به همون اولی درجا میزد ...ناگهان لرزه ای تو وجودش حس کرد ناخود آگاه پاشد نشست... لحظه ای بعد ، تو تلفن همراه کفِ دستش یه مسیج ِ"خالی" تازه باز شده چشماشو به بستن دوباره دعوت کرد !!!

نوشته شده توسط م.مهرگان در سه شنبه 1387/02/17 |

 

این روزها که خروس ها از خانه ها رانده شده اند ، اوست که به نور فرا میخواند ، همان سیاه ِ همیشگی!! او که داغ نجاست خواری بر گـُرده دارد و...ما گاه از حسادت عمر طولانی اش سر به دیوار میکوبیم!!... کلاغ

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط م.مهرگان در شنبه 1387/02/14 |

 

آقا اجازه! مبحث امروز ما خداست
توضیح می‌دهید که جای خدا کجاست؟
قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم
اصرار می‌کند که کمی قبله سمت راست
من جمعه می‌روم لب دریا، کنار آب
آنجا نماز جمعه زلالست، بی‌ریاست
کاج همیشه سبز که بیرون مدرسه
استاد درس دینی و قرآن بچه هاست
آقا شما حقیرترید از سؤال من...
این درس، نان خشک ِ سر سفره‌ی شماست
من ساکتم، دبیر به من صفر می‌دهد
شاگرد تنبلی که حواسش پی خداست!

          «علیرضا دهقانیان»

نوشته شده توسط م.مهرگان در یکشنبه 1387/02/08 |

روزهای سرد زمستان برای او و دور و بری هاش سرشار از آزار بود. فصل دلتنگی دختری که نزدیک به سی سال از عمرش می گذشت و تو جامعه بنام « مُنگل» خوانده میشد با برودت هوا سردی بیشتری میگرفت و حرکاتش به مجانین مینمود.

انگار همین دیروز بود که مادر بزرگ هفتاد ساله اش، واسه بیرون کردن این حال و هوا از سر ناچاری دست نوه فربه اش را میگرفت و از خونه بیرون میزد . دختر پا بر زمین می کوفت و با فریاد بلند چند باری سر تا ته کوچه رو می رفت و برمی گشت... اگه یه لحظه تو عمق چشماشون نگاه میکردی جز شباهت ظاهری ، متوجه صبوری مادر بزرگ و کلافگی دختر میشدی که هر دو از یک خانواده بود!!

حالا اما بعد از چند ماه این روزها برخورد دختره خیلی فرق کرده ، همین دیروز دیدمش به زن و مردی که تو ماشینشون نشسته و مشغول درد و دل با هم بودند شاخه گلی داد و بعد با آب و تابی بچه گانه داستان را اینجوری تعریف میکرد.

ــ  آره مامانی! ...بعد بهشون گفتم گل باشید ولی عمرتون مثه گل نباشه

    ... و من فکر میکردم بهار اول سراغ دیوونه ها رو میگیره!!!

نوشته شده توسط م.مهرگان در پنجشنبه 1387/01/29 |