دلم برای خودم مدام میگیرد
برای این خود ِ ناتمام میگیرد
برای آنکه نشد زلال تر باشد
برای دل پیوسته خام میگیرد
برای آنکه نفهمید دست کیست
که دارد از او انتقام میگیرد
برای آن دل خوش خیالی که
سراغ معجزه صبح و شام میگیرد
هنوز دلخوش گذشته های خود است
نشان زندگی از پشت بام میگیرد!!
آبان ۸۸
«عید بازگشت به فطرت مبارک»
هرگز احسان شما متری نبود
چون بخاری رفته ار کتری نبود
خوب میدانستم آن دوری تان
هرگز از عمق دل و فطری نبود
===
وقتی که حال نیست بال از کجا بیاورم؟
در تنگی ملال سال از کجا بیاورم؟
آدم نشسته خاموش و...سالهاست
من شور قیل و قال از کجا بیاورم؟
وقتی فرشته و شیطان برابرند
زنبیل ِ سیب کال از کجا بیاورم؟
جائی که دیوارهاست بین ما
سُرخینه ی زغال از کجا بیاورم؟
¤¤¤
دیگر از نگاه تو دل بریده ام
چشمان چون غزال از کجا بیاورم؟
ششم خرداد هشتاد و هشت
|
فرانسوا لاروشفوکو : کسی که در عشق می اندیشد تاجر است نه عاشق |
گُل کرده باز درختی جهنمی
از ماندگارترین اشک بی غمی
وقتی جماعت عشاق کاسبند
زیر سئوال رفته پاکی مریمی
در قحطی عاطفه سجده می کنند
ماه و ستاره به هر گردن ِخمی
از حاصل جمع ِ تردیدهای ما
بیرون نمی چکد آیات محکمی!
در عصر معجزه قدّاره می کشند
آنانکه دلخوشند به شولای رستمی
چرخی بزن ای مسیح بی کلام
باشد که در کنار تو سر کنم دمی
۲۲ اریبهشت ۸۸
به "محمد قاسمی پناه" که آسان پریدن را هویت بخشید
رفتی و بهار بوی پائیز گرفت
کاشانه تو حال غم انگیز گرفت
بودی و مرا نیم نفس کافی بود
رفتی و همین نیم نفس نیز گرفت
موسی به دین خود نبود و عیسی به دین خویش
روزی که سر زدی ای جان از کمین خویش
خورشید نیز هرگز این گونه نیست
بنیان کن قامت هستی بر زمین خویش
پندار من هم از تو فاصله گرفته است
این سان که می کُشی"هزار آفرین"خویش!
از دوزخی که بجانم نشانده ای
بیرون کشیده ای بهشت برین خویش
باور نمی کنم آن روزها که رفت
دور از بهار و گل و همنشین خویش
نوزدهم فروردین هشتاد و هشت
روزی اگر حبیب نباشد چه میکنی؟ باور به عطر سیب نباشد چه میکنی؟
روزی اگر فراسوی قله ای حتی نشیب نباشد چه میکنی؟
آری برای زخمهای عشق هرگز طبیب نباشد چه میکنی؟
ای آشنا بگو در قیاس عمر دوزخ مهیب نباشد چه میکنی؟
فردا اگر که دیدی مترسکی آدم فریب نباشد چه میکنی؟
بر فرض اینکه دیدی جمال یار سیمای او غریب نباشد چه میکنی؟
بالاتر از همه ی اینها بگو ایمان به امن یجیب نباشد چه میکنی؟
چهارم فروردین ۸۸
ناچیزترین بهاریه تقدیم شما:

برای دیدن تو بال لازم نیست پرش به اوج خیال لازم نیست
به یُمن سال تحویلی چَشمت دُعای احسن ِحال لازم نیست
بلی در اظهار دوستت دارم وجود ِقیل و قال لازم نیست
قسم به تاب ِ زلف ِ رهایت که سعی باد شمال لازم نیست
اگر همیشه در برم باشی هراس گردش ِسال لازم نیست
یقین هزار بار وقت جان دادن
اگر تو بخندی مجال لازم نیست
۲۳ اسفند ۸۷
چندی ست در قفس من کلاغ نیست!! 
اندوهی از سیاهی بال زاغ نیست
اینجا تمامی لاله ها شقایقند
وقتی نگاه سرد ِ کسی به داغ نیست!
فصلی نخوانده و تاریک از کتاب
محتاج این همه نور چراغ نیست!
راستی چه فرق میکند بود با نبود
جائی که اوج نخواستن"طلاق" نیست!
جمعی دویده اند تا که بچینند و من
گوئی که هیچ حواسم به باغ نیست
چیزی مدام ذهن مرا شخم میزند
جای مترسک عزیزم "اطاق" نیست!
۱۱ اسفند ۸۷
کاش میشد ترا دوباره نوشت
قصه هر چند نیمه کاره نوشت
حرفهائی دوباره از سر ِِدرد
با تو بی هیچ استعاره نوشت
کاش میشد زمان رفتن تو
یک غزل اشکِ بی اشاره نوشت!
میشد ای کاش وصف دست ترا
پاسخی در نبود چاره نوشت
اینک اما تو خود بگو چه زمان؟
میتوان از ظهور یک ستاره نوشت!
تقدیم به روح بزرگ پدرم به بهانه ی دهمین سالگرد نبودنش

من مشت میکوبم ولی هرگز به در، نه بر جوجه ی از تخم برآورده سر، نه
هر چند بیزارم از این آشفته بازار آیا فراموشم شود فکر سحر؟، نه
امروز از افسوس خوردن توبه کردم اما حذر از اشتعال چشم ِ تر، نه
آری میسر میشود فصل جدائی اما میان عاشقان همسفر، نه
این روزها هرگوشه ای بانگی بلند است اما برایم میشود بانگ پدر، نه
بابا فراموشی سراغم را گرفته گم می کند آیا خیالت را پسر؟، نه
رفتی که تا مرزی میان ما نباشد
در لحظه ی احساس دلتنگی مگر، نه ؟
بی شک بهار من و تو فرق می کند
افسونِ یار من و تو فرق می کند
از این ترانه تا بیکرانه ها
زخم سه تار من و تو فرق می کند
در این چهار خانهی سیاه و سفید
حتی سوار من و تو فرق می کند!
ما بیقرار کوچ کردنیم و حیف
این کوله بار من و تو فرق میکند
تاراج مزرعه کردند کلاغان ولی
احوال کشتزار من و تو فرق میکند
گفتی بخنده و باور نمیکنی
سوت قطار من و تو فرق می کند
در کنج لبت تیرگی خال هویداست
در برق نگاه تو پر و بال هویداست
از بسته ترین پنجره ها تا دل خورشید
آن نفحه ی گیسوی تو هر سال هویداست
افسانه ی تو با همه ی وسعت صحرا
در تاب و تب گوشه ی گودال هویداست
سرمشق ِامیدی که نوشتی به سر ِنی
در پچ پچ ِ نیزار به اکمال هویداست
در حال و هوائی که همه شهر گرفته
باز آمدن قرعه ی اقبال هویداست
باز کن پنجره را
بیرون باران میبارد
خدا تعلیم اشک میدهد
و شانه ی درختان تکان میخورد
باز کن پنجره را
بیرون باد می وزد
و برگهای زرد عجله دارند
تا بمراسم تشییع برسند!
جائی که ملک « الک » ندارد...
آنجا که فلک « فلک » ندارد...
نامش هم اگر بهشت باشد افسوس
باغی ست که شاپرک ندارد!!...
¤¤¤
گل یخ جوانه میزند
وقتی که برف پیری
بر سر و رویم می نشیند... ۲۸/۱۱/۸۶
رفتی که اینجا نباشی
ولی بدان...
بیرون هوا سرد تر از دل من است!!
"سار " از درخت پرید و " آشی" که سرد شد
بــودنـد غصّـه ها ی جـــوانـی کــه مـــرد شد
" پائـیـــز " بـی عبــــور و حضـــور رهگـــــذران
"سبـزی" به چهـــره اش نمـانـد و " زرد "شد
" فــاز " و " فیــوزی " نبـود اینـجا و ای دریــغ
الگـوی خسته ی مـا هـم اسیر " گرد " شد
"چـوبی" که می شکست کف دستهای مـا
در پوستیـن ِ تـازه فــرو رفت و " نــرد " شد!
بــا این کـه بـا " بُـتی" ستیــــزه نکــرده ایـم
سهــم "مـن و تـو" بــرای چـه " درد" شــد ؟
بابای پیـر که مـرا "شیخ" میخواستـی ببیـن
آن کـودک چمـوش تـــو "صحـرا نـورد" شــد!
۱۷ دی ۸۶
مــات از یک حقیقت نـــــاب دیوانــگان کــور آمـــده اند!
حرفهـــــــــای من در آوردی؟ شعرهای بیشعور آمده اند
چشمهـای همیشـه بــارانی سینـه های صبـور آمده اند
فصلی از حادثه گذشته چرا دل هُره های شور آمده اند
میرسیم کی به آخــــر خط ؟ بخت هـای جـور آمــده اند!!
آذر ۸۶
همیشه با توام و بهانه میگیرم ســراغ راهی عاقــلانه میگیرم
قرار نیست جای دیگری برسم چو شانه های ترا نشانه میگیرم
نشسته و بستـــه ام نگاهی را که در حضـــور تو دانـــه میگیرم
تمامی درد من همین حرف است که کِی انتقــــام از زمانه میگیرم!
برای من فراری از خود خویش چه سود؟ که حالی ز خانه میگیرم
دخیـــــل چشــم های خیس توام
شفـا هم از این آستانــه میگیرم ۲۴آذر۸۶
غزلی در همان حوالی پست قبل:
ما از تو لذت خواب را گرفته ایم
از طعم بوسه ات عناب را گرفته یم
در این توالی هجوم شب پره ها
از تو خیال ماهتاب را گرفته ایم
عکسی ز تو در قاب دل نماند
تا از دست تو نقاب را گرفته ایم
چون کودکی ندانسته بیتاب میشوی
حالا که از تو تاب! را گرفته ایم
یک لحظه سرخوشی با همه روزمره ها
عمری ز تو شُرشُر آب را گرفته ایم
شهریور ۸۶
گفتم که ترا ز خواب بیدار کنم گفت نخیر
گفتم که دو چشم دشمنت تار کنم گفت نخیر
گفتم که بـبُرّم نگهم گفت : که چه ؟
گفتم که نه بیشتر خودم خار کنم گفت: نخیر
¤¤¤
دیروز برای زندگی زاده شدیم
پاپــوش نپوشیده در این جاده شدیم
حرف و سخنی ز عشق بالا نگرفت
تا زود برای مرگ آماده شدیم
¤¤¤
من با همه بیکرانه ها متّصلم
آتش نگرفته پای در آب و گِلم
بی هیچ بهشتــنی بهشتی شده ام
امروز که دوزخی ندارد عملم
شهریور ۸۶
چنـدی ست حرفی برای گفتگو پیــــدا نمی شـود میـان من وَ او
با این وجود فقط آه می کشیم وقتی که با غُصّـــه هستیم روبـرو
تنهـائی ما چیزی عجیب نیست عمــری باین شیوه کرده ایم خو
بیهوده با خودمان قهــر کرده ایم آخر تـــــــا کجائــیم فکر آبـــــرو ؟
آئین ما در آیینه ی چشـــــــم ما پیدا و فــــــــریاد می زنیم کو ؟!
اکنون که بی طهارتی« مُـد » است
فالی زنیم بحــافظ شیـراز بی وضو
مرداد ۸۶
من بند باز و توئی نظاره گر
بر روی باریک موی پل صراط
چوب توازنی که نیست!!
سخت است جان برادر
ولی خوش است
آن خوردن به تکرار دستهای تو!!
کاین دستهای نیمه باز
بالی ست که گشوده شده برای تو
چوب توازنم کجاست؟
چوب توازنم کجاست؟
چوب توازنم کجاست؟

از لحظه ای که تُرا زو گرفته ام!!
بیهوده دست خویش ترازو گرفته ام!
سبزینه ی نگاه تو بر پهنه ی دلم
مشتی از آن سبوست که از جو گرفته ام
آری تو دشت پر از طراوتی و من
مرداب گونه ای که فقط بو گرفته ام
پنهان نمی شوم که تو دلبری کنی!
چندی ست که با مستی تو خو گرفته ام
این گونه بود تدبیر تو که من
حتی برای خویش سخنگو گرفته ام!
۲۹ مهر۸۵
راهی زیاد نیست از هراس تا تماس
از عمــــــــق یــأس مــدام تا به یاس
وقتی مکــــرر است لب ریختـــه ها
آسوده می رسی به معنی سپاس
۱۹/۴/۸۵
ما از سیــاهی و ســــــایه خسته ایم!
از ایــن همـــــــــه قسـم و آیه خسته ایم
سودی ندارد این "عــادت" و "تکرار" ما
زین شیر خواره کودک و دایه خسته ایم !!
هرگز اضافه خواه نبود این مس وجود
آری ز هر چــه "طلا" و "طلایه" خسته ایم
بیهـــوده میکشی مـرا به مرز خویش
از این" اســــاس" و از ایــن پایه خسته ایم
آرام بـــــــاش دیگـر ای غــــــرور من
کامـــروز حتـــّـــــــی ز " گلایه" خسته ایم
۸۵/۴/۱۹
مات و سر در گم میان عشق و سکس
خستـــــه از قرص توهّــــم زای " اکس"
لنگ لنگـــــــان راه افتـــــــــــــاد و نـدید
بهـــــر ضعفش بهتــر از "ب کمپلـکس"
مــانــــــــــده پـابرجا زعمـــری دلهــــره
رعشـــــــه ی انگــشت از او "رفـلکس"
یافت در پـستــوی دنـج خــــــــــاطرات
"هفده شهریـــور" و "سینمــــا رکس"
در "بســــاط" خویـش تغییــــری ندید
غیــــر "دیـــــوارگچی با " کنیتـــکس "
سایه ای مبــــــهم ز نــامی تـازه دید
در خـــروجـی جــــدید " تله تـکس"
بست چشم و روح خود را زیــرخاک
در کنار "ذو الـفنون "دید و " آلکس"!
خنده ای کرد و مـــــزار خیس چشم
پاک کـرد با دستـــمال " کـلـینکس "
۱۰ تیر ماه هشتاد و پنج
با قند! بقندیل جهـان بند شديم
بی چونه زچون گذشته و چند شديم!!
پیروزی اگر نبود در طالع ما
با خنده مترسك ظفرقنـــــــد شديم !!
۸۵/۲/۵
بر كُشته ی عشق خويشتن نيش! مزن
بر مات شده ز كيش رخ! كيش! مزن
ما قصّه ی گرگ و گوسفنــــدان بلديم
بيهـوده نقـــاب ميش بر خويش مزن
۸۵/۱/۱۵
گفت و گویم با توست...
پروراننده ی من
زندگی سخت ، میسّر شدنی ست
چاه در راه بسی بسیار است...
و...مه جاده نشین !!...
باعث وهم و خیالات شده ست
من نمی بینم و گاه
که کمی ماه برون می آید!!
یا زمانی که جدالی از
گرگ با میش بپا میخیزد!!
جای پایش بر شن!!
قوت قلب بهم پیچیده ست
یاور چشم و دل گه نگرانم باشد...
دلبرم بیدار است
و در اندیشه ی من هم
هر روز !!...
اینچنین میگذرد
دست از دستش
چشم از چشم سیاه و مستش
تا بسرحد توان
تا به پیمانه ی افکار و گمان
تهی هرگز نکنم
تهی هرگز نکنم
تهی هرگز نکنم
.....
