در ایستگاه مترو نشسته ام،همه چیز سر جای خود قرار دارد قطارها سر ساعت می آیند و میروند،بدون هیچ تأخیر! دیگر نه از ترمزهای آنچنانی خبریست و نه از آزارهائی که چندیست گریبان مردم را گرفته،خواب هم نمیبینم ... تنها قرار است دولت به تعهدات خود مورد مترو عمل کند!!
عجیب دچار تناقض فورمت شده ام

روی شیشه ی غبار گرفته ی اطاق نوشتم مرا بشوئید! و خرده های نان ریخته شده برای کبوتران را ادای تاوان ِ کوچکی مغزشان دانستم که میپرداختم تا خوراک گربه ها نشوند.


دوستی می گفت:روبروی هم نشستند آنانی که الگو می پنداشتیم. سند و نمودار رو کردند ، هر کدام دیگری را به نامی خواند و...سرانجام من ِ وارفته را صدای نوجوان دوازده ساله ام به خود آورد وقتی که پرسید: بالاخره انتخاب شما چیست؟
دزد یا دروغگو؟!!
دیشب برای لحظاتی خود را فارغ از کالبد نگریستم.همانطور که آرام از قفس تن جدا می شدم سلولی دیگر یافتم و پرنده ای و...دست و سایه ای که مدام دور این قفس "وول" می خورد.جابجایش میکرد زیرش را تمیز مینمود و آب و دانه میداد روبرویش مینشست و دل به نوای خود از نای پرنده خوش کرده بود.
از آن سو اما پرنده خود را در قفس محصور می دید از این نی بر آن نای می جست!!سر به میله های قفس می کوفت و جای چهچهه گاه جیری میکشید.
نگاهی به چشم پرنده انداختم.مرا مکید و دوباره خودم بودم و...
گفتم : زندگی از مرگ پرسید چه چیز ، مردم را به من مشتاق و از تو گریزان کرده مرگ پاسخ داد: تلخی حقیقتی که در من است و شیرینی دروغی که در توست!!...
با شتاب و برای خودستائی گفت : پس در شیرینی من شک نکن
مکثی کردم و گفتم : حرفی نیست انتخاب با تو!! ![]()
خواب میدیدم روبروی دریا ایستاده ام بین ما فضائی بیرنگ سنگینی میکرد.دستم را بین این فاصله قرار دادم.چشمانم از این فاصله دریائی شد. آنجا میان امواج کسی برایم دست تکان میداد تکانی به خودم دادم و دستش را گرفتم...تمام وجودم از این انتقال تکانی خورد.
میان اشک لبخندی زدم خوب مچ خودم را گرفته بودم...!!
درست یادم نیست واسه چی از خونه بیرون زده ام...هر چی هم فکر میکنم فایده نداره...چشمامو این ور و اون ور میچرخونم شاید از بیخیالی به خیالم بیاد!
تو حاشیه ی خیابون کمی پائین تر از اونجا که چند پلیس راهنمائی با سوت کشیدن به مردم آموزش حرکت کردن میدهند،چند ثانیه ای ست چشمم به یه نقطه زوم شده...یه ویلچر سوار از پشت صندلیشو به یه پیکان فرسوده که پیرمردی توش نشسته چسبونده و با تمام قدرت بازو سعی میکنه ضمن بحرکت در آوردن چرخ خودش چرخ دیگری را هم بچرخونه شاید بتونه نمره قبولی از افسر راهنمائی بگیره و درسش را درست پس بده!! و من...
تازه یادم افتاده... اومدم نیم کیلو کشک و سه برگ کاغذ کادو بخرم...

هیس میشوم هیس ِهیس وقتی شرار عشق
در چشم خیس ، تشخیص نمیدهی!
عجب وسعت بیکرانه ای!محشر که میگن همینجاست؟ اسم مرا جار میزنند فلانی برنده تندیس مؤدب ترین نماز ناگزار درست شبیه مراسم اسکار ، تنها اینجا تا چشم کار می کند پرده سفید مهیاست.صحنه ای از نقش آفرینی من برای تماشای جماعت روی اکران است!!
- پاشو نمازتو بخون ، قضا شد
- نه ممنون میل ندارم م م!!
¤¤¤
تو سکوت بازار مشق تکراری کسادی را "رج" میزدم که صداش بگوشم خورد
- بفرمائید و نایلون شکلات ها را جلوی من گرفت لبخندی زدم و گفتم ممنون ...مناسبتش؟
- امروز تولد کورشه! کورش کبیر...
دو سه تا شکلات برداشتم و شیخ مآبانه گفتم:بفرمائید حضرت ذوالقرنین آقا...
¤¤¤
- شاطر جون خسته نباشی دو تا ساده دو تا خشخاشی چقدر میشه؟
- دو هزار و دویست تومن
چند بار زیر لب زمزمه میکنم "هر آنکس که دندان دهد..."
و زبان بین فضای خالی دندانها ، سعی "صفا و مروه" می کند
در شهری که جولانگاه شاپرکها بود و دیگر نیست . شهر و مردمش از تنهائی، خود ،شاپرک شده اند!
اکنون تنها کلاغها در چمنزار می خوانند و می خرامند!
و بر سر در لانه هاشان این جمله بچشم میخورد...
« به بهشت خوش آمدید »

یک قطره اشک پای دیوار لب ریخته ها چکید
دریای جود عریانی وجود را به خویش خوانده است...!
یادت میاد بچه که بودیم خطمان! یکی بود و خطای مان!
ولی...
امروز که با حسرت یاد دیروز میکنیم خطی نداریم جز خطای دیگری!!
حسابی قاطی کرده بود دستمو رو شانه اش گذاشتم برگشت و نگاهم کرد بی اختیار واسه لحظه ای چشمم را بستم کمی آروم شد و ادامه داد
- باور کن اگه بازم دنیا بیام جهنمو انتخاب میکنم آخه بهشت خیلی سخت گرفته!
ناخود آگاه خنده ام گرفت گفتم کفر نگو رفیق خجالت نمیکشی؟
دوباره جوش آورد ، خنده ام با جمله ی آخر نمی خواند. قبل از اینکه عکس العملی نشون بدهم گفت میخندی؟!خجالت...خجالت!! برو بابا من الآن خود ِ آتیشم!... تو هم بی خود خودت را رفیق من جا نزن جهنم که یه بام و دو هوا نداره!!
نشسته ام پای شمع های خیالی، بی خیال
شب میلاد است و زیر لب زمزمه میکنم:
...بدو شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشی!!
هرگز وجود پنهان نمیشود
که پنجره ها
رو به جود باز میشوند!!


دریغا! هنوز عقل جدال دب اکبر و اصغر را بانتظار نشسته
و
"عشق " سیاه چاله "در جستجوی راه شیری " گز " میکند!!
خداوندا :
با این همه موسی سخن بگو ، تا باور، یقینشان شود...
آن گاه در جام خویش بنگر و جمع خدایان ببین که برای حقیقت ِ کرنش آماده اند!!

این روزها که خروس ها از خانه ها رانده شده اند ، اوست که به نور فرا میخواند ، همان سیاه ِ همیشگی!! او که داغ نجاست خواری بر گـُرده دارد و...ما گاه از حسادت عمر طولانی اش سر به دیوار میکوبیم!!... کلاغ
امروز از بهار می گریزم و فردا از تو که امروز بهار منی
¤¤¤
بهار ـ تابستان پائیز ـ زمستان
انگار خداوند نیز از تکرار زیبای این سجع موزون
دچار وسواس شده ...!!
گویند آنگاه که برای حمایت از پیشوایش جانش در خطر قرار گرفت قاصدی پیام یار برایش آورد، او چون آنرا گشود با تنها ، یک حرف (ج) روبرو شد ، فردای آن روز بر نئی سوار ، هیئت جنون زدگان به خود گرفت کودکان شهر دنبالش کرده و او را با سنگ میزدند ، مأموران چون وی را چنین یافتند رهایش کردند.
¤¤¤¤
دو پاره ی زیر نیز تمثیلی ست از داستان نی و نی بازها و نی نواز ها...!!
لب ِ بسته باز شد با ، نی
وقت راز و نیاز شد با ، نی
جمع دیوانگان کجا هستید ؟
گاه ِ پـــرواز شـــد با ، نی
پرسیدم :شما؟!
گفت : حافظِ حافظ ، حافظِ حافظ
نگاه عاقل اندر سفیه مآبانه ای به او انداختم
لحظه ای بعد این سنگینی را بر جسم خود سایه افکن دیدم ... سرم سوت می کشید!
ادامه داد نمیشود؟! نام حافظ شهرت حافظ و حافظ کُلّ حافظ
خنده ام گرفت... چند بار شانه ام تکان خورد
چرا میخندی؟!! میگم پاشو قرصتو بخور!! تب داری!
بهمن ۸۶
سیب بود همان میوه ی بهشتی/ بس که از بهشت و دوزخ گفتند خسته شد خود را به گلابی پیوند زد تا شاه میوه !! باشد سال دیگر که ثمر داد نه سیب بود و نه گلابی
|
ب |
ـا آن سبــیل و چشم تیله ای، پشت درخت کهنسال خیابان کمین کرده بود.گاهی نور ماشین ها برقی به چشمانش می انداخت.هیچ خبر از کبوتر و موش های ماجراجو! نیز نبود! تا اینکه بناگاه با حرکتی سریع پای در خیابان گذاشت و دست سوی طعمه ی خود دراز کرد.
آری این صیّاد بی رحم بنادرست...
نام زیبای مأمور راهنمائی و رانندگی را تاراج کرده بود !!
| ه |
راسان از خواب پرید ، بجا مانده از نزاع گرگ و میش در آسمان آوای خروس خانه ی همسایه ، شبش را به سپیده دمان سنجاق کرده بود، وجود خسته اش را تمام سال بامید همچون شبی بدنبال خود کشیده بود تا خدای خویش در آغوش کشد ، و آن هم...
در حالی که بلور اشک در چشمانش حلقه زده بود زیر لب گفت این خواب بود یا مرگ!! برخواست وضوئی ساخت و نمازی خواند برای اینکه کاری هر چند کوچک کرده باشد دستش را بسوی کتاب خدا دراز کرد صفحه ای را گشود و این آیات را مقابل دیده دید
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله اموات بل احیاء عند ربهم یرزقون
و مقتولان! راه خدا را مرده نپندارید که آنان زنده اند و نزد خدای خویش روزی میخورند!!!
چندی ست که از پی آزار آدمک
دل بسته ایم به بازار آدمک
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| د |
وستی میگفت در وجود هر آدمی سگ درنده ایست که مدام پاچه میگیرد ، هر چه غذایش میدهی ، نوازشش میکنی ، پاس پارس ها! میداری ، راهکارهای مختلف می آزمائی، نه تفاوتی احساس نمیکنی ، که اوضاع را هر روز نا مساعد تر می بینی او از ترس و گاه ملاحظه کاریها قوت وغذائی میسازد و اغلب بسیار متناسبتر از جسم ما رشد میکند بما میپرد آزار می دهد و بریش ما میخندد.
تنها آن جا که از سر خستگی و استیصال قصد مرگ میکنیم و نبودنمان نبودنش است بوسه ی پوزه بر پایمان میکشد و قصد درمان زخمهای خود ساخته !! میکند . او گل عشقها مان را با حسرت جبران نشدن پر پر میکند! پرتره ی تبسم مان را میدرد و پس از رفو به آن جلوه ی قاب طبیعی!! میدهد برای تمام رویاهای رنگین شبهامان تعبیر یکنواخت اجبار ، اسارت و چاپلوسی دارد و وقتی سر از بالین این خواب تلخ بر میداریم! و تمام روزمان پر است از تنی داغ و دستی سرد!! چون فاتحان دنبالمان میدود پارس میکند ، پاچه میگیرد و از شهوت این سادیسم بازار ارضا میشود !!...حال آن که تنها همان رو یـاها مرهم تمام خستگی ها ی ماست.
آری عزیز! ...
آن وقت است که از ما هیچ نمی ماند
| د |
اداش نیگا کن این ممد همش فکر وقت گذرونیه بهش بگو یه کمی هم بمن کمک کنه... پس ازاین حرف نگاهی زیر چشمی به زن داداش انداخت و از این تصور که حالا اون فکر میکنه بار کمک به برادرش را او به تنهائی بدوش میکشد صفائی کرد...حالا نوبت دفاعیه ی ممد بود که با پرخاش رو به علی کرد و گفت: من نیازی به تأییــد کسی ندارم همه میدونن که اینجا کی چی کاره س!!و...بعد از چند ثانیه ای کشمکش که هر کدام پس از خاتمه گفتار نگاهی به زن برادر می انداختند ، نوبت به خان داداش رسید او سینه ای صاف کرد و با غروری خاص در حالی که سعی میکرد از ظاهر کلامش ریاست ببارد گفت:بارها بهتون گفته ام جای تسویه حساب خونه س! فراموش نکنین اینجا جفتتون واسه من کار می کنین!! همین...
| خ |
سته و تنها کف بازار را با شانه های افتاده بسختی طی کرد مثه خیلی ها که صدقه گرفتن خالی را نمی پسندند چند تا فال حافظ هم دست گرفته بود و واسه کمتر مشخص شدن حالش لبخند را جایگزین کلام کرده بود ، بچه های مغازه ی روبرو سرکارش گذاشتند و بشوخی گفتند حاجی نیست ، بعد با انگشت منو نشون دادن و گفتن برو اونجا ، قبل از اینکه لب و دهانش باز شود اسکناس را کف مشتش گذاشتم لبخندی که این بار از سر زور نبود تحویلم داد و فال را روی ویترین گذاشت و رفت... جوانک برگشت و گفت ببینم چرا معتاد پروری میکنی؟ جواب دادم مگه تو نفرستادیش ؟ مگه بهش امید ندادی؟ درست بود ردش میکردم؟... شانه ها را با بی تفاوتی بالا انداخت و رفت. پاکت فال را بدون ارتعاش لبها باز کردم! حافظ آنجا بود و اینجا
و...
میفرمود :
قتل این خسته بشمشیر تو ، تقدیر نبود
ورنه هیـچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود
| ک |
پرسیدم باید نزدیک ۶۰ سال داشته باشی لبخندی زد و گفت ای بابا تو که ما رو به چند قدمی عزرائیل رسوندی؟! از او بخاطر لحن کلام عذر خواستم و اضافه کردم آخه موی سراسر سپید شما و این خطوط چهره ی تمام...
بین حرفم دوید و گفت ما در گیر مسابقه بودیم تموم جوونیمونو دادیم امروز پسر نوجوونم وقتی تو ماشین آلامدمون تو جاده میگازیدیم و پیکانی گاه جلو و گاه در پس ما میافتاد رو بمن کرد و گفت بابا این پیکانم بد نمی ره ها!!... آهی کشید و گفت اونوقت بود که باز وجودم در حسرت سوخت در حسرت...
