تبليغاتX
« مهرگان نامه »
گشودن پنجره امروز سوی فرداست
« حافظ  »

یادش بخیر دو سه سال پیش واسه کاری گذرم به یکی از محله های شهر افتاد تو دقایقی که منتظر بودم روی یه نیمکت سیمانی درست روبروی پارک نشستم کمی آن طرف تر کنار من مردی روی زمین نشسته بود ، کاغذ پاره ای جلوی خودش انداخته و سنگینی سر ِ رو به پایینش را حائل دستان کرده بود تا در کنار ترحمی که بر می انگیزاند خستگی گردن نیز بسراغش نیاید. زیر چشم و از روی کنجکاوی دقایقی او را برانداز کردم . با اینکه حسی سراغم را نگرفته بود و شاید تنها برای پر کردن وقت از جایم بلند شدم بسمتش رفتم و پول درشتی کف دستانش گذاشتم با تعجب نگاهم کرد و بی مقدمه صورتش را رو به آسمان کرد و در حالیکه به دیوانگان نمی مانست چون مجانین گفت : میدونی! من به دکترم گفته ام هر چی نسخه برام پیچید مصرف کنم فقط اون هم ، باید فقط به یه حرف من [نه] نگه! به اینجا که رسید مکثی کرد و انگار منتظر عکس العمل من بود . از این که اینطور ساده و صمیمی حرف میزد خوشم آمده بود بسرعت و با تعجب گفتم چه حرفی؟ پاسخ او  که با کشیدن نفس عمیق و مکث زیاد برام مثل گذر  عمر مینمود فقط یه جمله بود  

 " بمن قول بده که حالم هیچ وقت خوب نشه !! "

داستان ما اینجا تموم نمیشه دیروز تو همون پارک دوباره دیدمش با بر و لباس نو چند سالی جوان تر به نظر میرسید و مدام دستی به سبیل چخماخی اش میکشید بسمتش رفتم و گفتم سلام عمو جان حالت چطوره؟ منو که میشناسی؟ دور و برش را با احتیاط نگاهی کرد و آهسته گفت:درست نه حالا چی میخوای! با پر روئی نگاهش کردم و گفتم هیچی ولی مثل اینکه حالت از این خوب تر نمیشه...!!

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

آذر هنوز زهرخند از صورتش محو نشده بود که روبروی آینه ایستاد. نگاهی به پیراهن سفیدی که همسایه ها جایگزین جامه ی سیاه عزایش کرده بودند انداخت. آه عمیقی کشید. چادر از شانه اش سرش سر خورد و روی زمین افتاد.مکثی کرد. پشت سرش روی تاقچه ی قدیمی اطاق ، بین دو قاب چوبی ِ عکس پدر و مادر سفر کرده اش،تصویر بزرگتری از داداش اکبرش دیده می شد .احساس نگاه سنگین برادر به او دائمی بود.تاب نیاورد و سرش را زیر انداخت. با اینکه تنهائی چند ماهه حسابی تغییرش داده بود،اما باز به شکل غریبی از عکس داداش نیز می هراسید.زیر چشم نگاهی به قامت خود در آینه انداخت. پیراهن سفید همیشه بیشترین جذابیتها در نگاه دیگران،را برایش ارمغان می آورد. مختصر رسیدگی زنهای در و همسایه چهره ی زنگار گرفته اش را برنگ مهتاب مبدل کرده بود.برای دقایقی خود را در لباس سپید عروسی مجسم کرد. یاد مجالسی که تا همین چند سال پیش بمحض ورود ولوله بپا میکرد افتاد. باز حس خشم و شرم بجانش شعله انداخت.خم شد و چادر از زمین برداشت. چرخی خورد و سمت تاقچه رفت. لحظاتی به چهره برادر خیره شد.بوسه ای بر تصویر نشاند و زیر لب گفت:...خب آره داداش ولی هنوز که خبری از کارت دعوت نیست!!   

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

 ا

 وج هر بلندی، محلی برای پرکشیدنهای گاه و بیگاهش بود. گوئی پریدن برایش تنها، معنای زندگی می داد این فراز و فرودها اگر چه چند باری سر و دست پرنده کوچک داستان ما را شکسته بود ولی قادر نبود با بال پروازش چنین کند...!! 

همین دیروز بود که مادر خسته و کلافه دست فرزند را گرفت و به گوشه اطاقش کشاند و برای لحظاتی در را برویش بست... کودک فارغ از این تنبیه تنها برای دقایقی روی زمین آرام گرفت و به بازی با اسباب بازی های پراکنده در اطاق مشغول شد سپس نگاهی نیز به هواپیمایش انداخت آهی کشید...آری! انگار او هم برایش تنها تندیسی از پرواز بود. پس از آن با بیحوصله گی نگاهی به ایوان اطاق انداخت لحظه ای بعد در تراس را باز کرد و از ارتفاع طبقه ی چهارم،حیاط خانه را بر انداز کرد سپس از روی نرده های آهنین با چابکی عجیبی رد شد

 کودکانه اندیشید :"فکر کنم یکی دو بار ، بال زدن کافی باشه که به کف حیاط برسم" بعد تبسمی کرد و زیر لب ادامه داد " آنوقت با آسانسور دوباره پیش مامان برمیگردم و ..." دقایقی به سکوت گذشت! این آرامش ِ قبل از طوفان،ولی مادر را نگران کرده و تاب تحمل ِ بیشتر را از او گرفته بود با عجله برخاست و در اطاق کودک را باز کرد و ... ناگهان بی اراده فریادی کشید!

پرنده کوچک هراسان دست از نرده بر گرفت و یادش رفت تا رسیدن به کف حیاط یکی دو بار بال ش را باز و بسته کند!!...                                                      آخرین ویرایش :7/3/87

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

چ
شماشو بست و به ندیده هاش فکر کرد از قدیمی ها شنیده بود هر کی ندیده شو ببینه بهشتیه ولی اون ندیده خیلی داشت آره یه سری شونو حتی تو خواب هم نمی تونست ببینه! بعضی ها را هم که امید داشت فرسنگها بینشون فاصله بود! تو مخش یه خورده بهشت و جهنمو دو دو تا چارتا کرد و زیر لب گفت: پیداکردم!! زن میگیرم ، بچه دار میشم نوه ، نتیجه، نبیره و... ندیده !! از این رژه ی مالیخولیائی خنده اش گرفت بیش
از سی سال از خدا عمر گرفته بود و هنوز تو رسیدن به همون اولی درجا میزد ...ناگهان لرزه ای تو وجودش حس کرد ناخود آگاه پاشد نشست... لحظه ای بعد ، تو تلفن همراه کفِ دستش یه مسیج ِ"خالی" تازه باز شده چشماشو به بستن دوباره دعوت کرد !!!

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

روزهای سرد زمستان برای او و دور و بری هاش سرشار از آزار بود. فصل دلتنگی دختری که نزدیک به سی سال از عمرش می گذشت و تو جامعه بنام « مُنگل» خوانده میشد با برودت هوا سردی بیشتری میگرفت و حرکاتش به مجانین مینمود.

انگار همین دیروز بود که مادر بزرگ هفتاد ساله اش، واسه بیرون کردن این حال و هوا از سر ناچاری دست نوه فربه اش را میگرفت و از خونه بیرون میزد . دختر پا بر زمین می کوفت و با فریاد بلند چند باری سر تا ته کوچه رو می رفت و برمی گشت... اگه یه لحظه تو عمق چشماشون نگاه میکردی جز شباهت ظاهری ، متوجه صبوری مادر بزرگ و کلافگی دختر میشدی که هر دو از یک خانواده بود!!

حالا اما بعد از چند ماه این روزها برخورد دختره خیلی فرق کرده ، همین دیروز دیدمش به زن و مردی که تو ماشینشون نشسته و مشغول درد و دل با هم بودند شاخه گلی داد و بعد با آب و تابی بچه گانه داستان را اینجوری تعریف میکرد.

ــ  آره مامانی! ...بعد بهشون گفتم گل باشید ولی عمرتون مثه گل نباشه

    ... و من فکر میکردم بهار اول سراغ دیوونه ها رو میگیره!!!

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

 پ

یمان و پیمانه شکنی عادت دیرینه اش شده بود و لذت این شکستها! کامش را شیرین میکرد تا آن شب که مرز خواب و بیداری او را با بت شکنان عالم پیوند داد!!

    و ...

  این فراخوانی شرمسارانه او را مسافر ناگزیر سفری دوباره به خویش کرد 

 

صفا دارد شکست ساغر و پیمانه و توبه

بیا در محفل رندان که بشکن بشکن است امشب!!

                                                      « مجنون تویسرکانی »

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

 پ

 ـسرک پس از چند ساعت پرسه زنی تو هوای گرم تابستون خودش را به پارک رساند حال و روز چند شاخه ی گلی که در دست داشت از او بهتر نبود تن خسته اش را روی نیمکت سیمانی انداخت حالش که بهتر شد چشمان جستجوگرش دوباره به کار افتاد کمی آنطرف تر درست پشت شمشادهایی که ارتفاعی باندازه ی سینه اش داشت دستان نوازشگر پدری، فرزندش را در بر گرفته و گیسوانش را آماج بوسه ساخته بود.

برخاست و روی زانوان ایستاد و براه افتاد لحظه ای بعد بی آنکه سخن بگوید سرحال ترین شاخه گل را روبروی صورت مرد گرفت.

ــ نمی خوام پسر جان! مرد این را گفت و روی از او برگرفت. پسرک نمی از بغض گلوگیر را از روزن چشم برون داد و گفت: آقا بفرمائید...فروشی نیست !!

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

 

 ص
  ـدای ترمز شدید ماشین شکمش را بفرمان و سرش را به شیشه چسباند دیده ی کم فروغش را از میان خون و خرده شیشه بروی پاها ، اونجا که کمر بند ایمنی را فقط برای راحتی رها کرده بود ، انداخت. صدای مادر پیرش این دم آخری هم ول کن نبود و مدام تو گوشش زنگ میزد

ـ زبونم مو در آورد از بس گفتم یک کم یواش تر ننه... تاکی آخه لجبازی؟ تا کی تنبلی ؟ تا کی؟... تا کی؟...تا کی؟

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

  ا

     

  نگار توی یک صف ، در دو ردیف ، به موازات هم نشسته ایم ، طوری که روی به جلو و پشت به یکدیگر داریم! جلوی من زالی نشسته که سنفونی آرام ِ نگفته و نشده های تلنبار شده را ، از ریزش دائمی چانه و دستهایش می توان شنید. 

  ـ حاجی پیاده شو رسیدی! 

 جوانی کنار من نشسته و کتاب «اتوبوسی بنام هوس» می خواند. 

و من بدرستی نمی دانم که چند ایستگاه دیگر پیاده خواهم شد...  

 

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

 چ 

 

ند بار دیده بودمش، با موهای سراسر سپید که بر روی شانه میریخت تمام مسیر خاک و سنگ کوهپایه را بتنهائی طی میکرد ، بالای ۷۰ ساله مینمود. این بار آخر که دیدمش دیگر اثری از آن سلسله  نداشت به سری که زیر ستیغ آفتاب برق میزد با تعجب نگاهی انداختم فکرم را خواند ، لبخندی حواله ام کرد و در حالی که نفسی چاق میکرد گفت: آره واسه ما بی کس و کارها گاه کوتاه کردن موهای بلند نیز روزنه ی امید است !! و ادامه داد چند سال طی خواهد شد تا موهای بلند دوباره برگردند

و ...

من به همین انتظار دلخوشم!!

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

آنقدر از این شاخه به آن شاخسار پرید که آخر در دهان شاخه مانند مارآرام گرفت!!

این جمله را از سر درد نوشت و در دفتر یادداشتش میان بخشی که برای خود تحت عنوان بغض گلوگیر نام گزاری کرده بود ، جای داد نفس عمیقی کشید و روزنامه صبح را مقابل دیده گرفت...

آنجا و در پای صفحه سطری به همان کوتاهی برق به چشمان و خون میان عروقش دواند

افتادن در گِل و لای ننگ نیست ، ننگ در این است كه همان جا بمانی !!

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

 ب 

رای او که نه وضع مالی مناسب و نه مرتبه و شأن اجتماعی خوب داشت تفسیر  کلمه ی عید هم رنگ و مفهومی دیگر داشت و آن در این خلاصه میشد که سینی ورشوئی قدیمی خانه را با انواع آب نباتهای رنگین می آراست و در بازار پرسه میزد و با لبخندی بر لب طلب عیدی میکرد...آنگاه معنی عید برایش روی موقت بازگشت!! به خانه بود...


نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

 ت

 

  فاوت زیادی بین او که ورقه های نان ماشینی را تا کرده و زیر بغل داشت با فرزندش که روز اول ورود به مدرسه را تجربه میکرد و کتاب و دفتر زیر بغل داشت نبود تنهـا گرمی خیال" بابا نان داد"ی که قرار بود این روزها فرزندش بیاموزد و وجود مرد را گرم میکرد با نوع گرمائی که بر جان کودک نشسته بود فرق مختصری داشت...

 

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

 د 

ر بین همهمه و سر و صدای شهر پر از دود و ترافیک پیر مرد دست نوه ی ۱۰-۱۱ ساله شو محکم گرفته بود ولی دلش جای دیگه میون گذشته هاش پر می کشید.

- قم جمکران!...قم بدو ! لحظه ای بعد با همراه کوچولوش تو مینی بوس نشسته بود و چشمش به سطور کتاب دعائی که گاهی با دست نوه اش ورق میخورد خیره شده بود ولی باز دلش میون پیشینه اش غوطه میخورد خیلی گناه و اشتباه توش بود خیلی!...

- بابا بزرگ... بابا بزرگ

- چیه بگو عزیزم 

پسرک با شیطنت و زرنگی بچه گانه ، کارتی را که از میون کتاب دعا برداشته بود به چشمش نزدیکتر کرد و گفت:شما میدونین ذکر روز سه شنبه چیه ؟...

با وجودی که نمی دونست سر را کمی بنشانه ی فکر کردن خاراند و گفت: نه نمیدونم ! و پسرک با تعجب و تأسف گفت: چطور نمیدونید بابائی؟! معلومه دیگه ...یا ارحم الراحمین!!...

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

 

 و 

 

اسه او که برای امرار معاش مجبور بود حتی جمعه ها هم سر کار بره ، اون روز هم مثل روزهای دیگه بود باز مزاحمت های خیابانی و تلفنی ، اجحاف حقوق مردمی که در صف نان و تاکسی و حتی ترافیک شهر به چشم می دید و یا آدمهائی ، با پوشش عجیب و غریب ، باخودش فکر کرد وقتی ارتشاء ، تبعیض، پارتــی بازی، اغلب کارگشـــاست این حس منطقی تو وجود آدم می شینه که حق و حقـوق یه آدم انگار تو لایه های بعدی این گونه ارتباطات قرار داره ! خب اون وقت آدم حق داره احساس قربــــانی شدن ، بی کسی و بی پناهی کنه و این گونه کارها شاید براش یه مُسکّن و مرهم باشه! یا یه جور اعتراض!! صدای همهمه و بوق از اتوبوسی که هر لحظه بهش نزدیک میشد کم کم اونو از خودش بیرون کشید... جوانهایی با سرو روی رنگی که انگار تموم وجودشونو تو بوق و شیپور وقف کرده بودند بلکه بتونن به چهره ی شهر رنگ سبز بپاشن!... بازهم حس کاش پسر بودن تو وجودش وول خورد ...یاد لحظه های مبهم کودکی افتاد که شبیه این حال و تجربه کرده بود ....جــرینــگ ... و خرده شیشه هائی که از اتوبوس ، پخش خیابان شد... با عجله و ترس بقیه راه را تا خونه دوید ، دقایقی بعد برای پرسش تکراری شبانه مادر پیرش یه پاسخی تازه داشت

...هیچی مادر تو کوچه و خیابون تا چشم کار میکرد، مش قربون و حاجی معترض  پرسه میزد!! ...

  آخرین ویرایش: ۲۳ آبان ۸۵

 

آتش زدی ببالـم و پروانه ام هنوز

   جانانه ام مخوان که جانا، نه ام هنوز

      دردم اگر که دَر دَم شود دوا

     دُردانه ام مگو که دَر دانه ام هنوز

 

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

 ب 

ی هیچ سر و صدا رو در روي يكديگر نشسته و در جام سرشان ردي ازانجام وظيفه موج ميزد اگر به قرنيه ي چشمانشان نگاهي مي انداختي مجموعه اي از سپيدي و سياهي میدیدی كه در هم وول ميخورد...  این سکوت را گاه آوای «تقّ ِ» نشستن سپيدي جای سياه و سياهي بر سپيد و زمانی صدای «چكِ» فشردن دكمه ي « زمان سنج»! درهم مي شكست... تق چك فضا! تق چك محدوديت! تق چك تهديد!! تق چك فشار!! تق چك كيش! تق چك آچمز!! ...در فضاي سينه ها و كاسه ی سرها اما مدام ، چرا و چگونه؟ بود كه ، تكرار ميشد! تا اينكه... سر ِ پنجه ي استاد مهره باز سياه ، نشانه گرفت سر سرباز بیگناه!!  ..."حالا زماني ست كه گامي به جلو بردارم! " و...بدنبال آن حركت! ولي نه !... لمحه ای بعد دستی که از مهره برخاسته بود بر پيشاني لغزنده سر خورد و كُره چشمان وی بي تكانِ سر از لاي انگشت رقيب را نگريست برق شوق خفيف و لبخند لطيف حریف ، تنها پژواك از اين گام رو به جلو بود... از سر خشم زير لب چيزي گفت و پاي کاغذ ثبت حركات را بعنوان بازنده امضاء نمود و با گامهائي بلند سالن مسابقه را ترك كرد...
روزه ی صبر به پايان رسيد و همهمه همه جا را فرا گرفت گروهي گرد استاد برنده را گرفتند و پرسيدند چرا؟! هنوز حتي مهره اي کشته نشده است!!استاد بالبخند تلخي گفت:دنبال تلفات نگرديد!...حركت آخر او تنها كمي ضعيف بود! و چند گام دیگر به ضعفی آشكار و بدنبال آن به از دست دادن امكانات و...سرانجام شكست می انجامید و او نيك ميدانست كه من می بینم ، ميدانم و میتوانم! همين...                                                آخرین ویرایش ۳۱/۶/۸۵
 

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

 چ

ـادر و مقنعه مشکی برسر ، منتظر ماند تا مترو به ایستگاه شهرری رسید...مسافرین زیادی پیاده شدند،حالا کوپه خلوت تر بنظر میرسید . یقین کرد مقصد بیشتر مسافرین (بهشت زهرا) ست...فشاری به زانوان آورد و روی پاهای لرزانش ایستاد نایلون شکلات را جلوی روی مردم گرفت یکی دوبار تکان های قطار تعادلش را بر هم زد ولی مصمم تا انتها به کار خویش ادامه داد وقتی دیگر اثری از شکلاتها نماند ، مسیر رفته را برگشت و نفس زنان در کنارم برروی صندلی هنوز خالی مانده اش نشست ...لب و نگاهی در حرکت نبود !!...لحظاتی بعد تنها دستمال کاغذی اشک های او را در بر گرفت... چشمـان پیرزن از پنجره به افق دوخته و لبانش همچنان مرتعش مینمود ، چشمانم را به محل نگاهش گرداندم ، روی بامهای خانه های زوار دررفته خشت و آجری تا چشم کار میکرد دیش های ماهواره بچشم میخورد که سمت و سوئی دیگر را نشانه رفته بود ...  

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

ديشب روحی مقدس را ملاقات کردم!!...حوالي ميدان منيريه پرسه ميزد ...با يك جين مداد سوسمار دردست...سرو روئي نتراشيده و آرواره اي لرزان و فرو ريخته!!...ديدگاني كه از انتظار خسته بود و بجاي نگاه مردم افق روبرو را می نگریست!!...کمی پایین تر نزديك پارك شهر گره زده اي بر خويش روي زمين که در خواب هم چو بيداري « دال » قامت بود!!... گر چه شاید خواب عرش و فرش ديگري مي ديد...كمي آن طرف تر حوالي بازار ، گوژپشتي بالا و پائين تخته اي را با سيم و ميخ به هم دوخته بود و سكه اي قلب را مضراب كرده و سازي بدون كوك!! مي زد دست در جيب كردم وچند اسكناس در كف دستانش گذاشتم ...خيلي جدي و محترمانه پرسيدم : پدر نام اين ساز چيست ؟ گفت تاره ! تار...!! نگاهي به سيم هاانداختم و گفتم : مي بينم ولي آخه تار... با دست روانه ام كرد... و با پوز خندي گفت: نه ! نه مي بيني و نه مي فهمي !! برو خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه!!...

نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  | 

مادربزرگ بروي او ميخنديد و با طنین لرزانی می گفت : ننه ماندگار! و زير لب زمزمه میکرد...ايش الله كه ماندگاری!! ولي پدر و مادرش او را اميد صدا ميكردند! و اینک ، برای او نه پدر و مادری مانده بود و نه لبخند ننه جانی!!...از این رو چند وقتي بود دوست داشت تنها صدايش کنند!!...تنها!!

كاردستي اش را كه تمام كرد زهرخندي زد و به خود گفت :بد نشد اما هنوز كار داره!!

صب كه شد با عجله لباس پوشيد تكه ناني برداشت و سق كشيد و تمام راه را تا مدرسه!!... مدرسه كه چه عرض كنم را دويد...چند باری هم زمين خورد ولي كاردستي ش را بالا نگه داشت، تا صدمه ای نبیند...!!

به مدرسه كه رسيد دور و برش را نگاهي انداخت ، كمر صاف كرد گرد و خاك از سر و روي زدود پاي در كلاس گذاشت...

 صدای جیرجیر در ، روی معلم را به او گرداند لبخندی زد و گفت اميد ، امروز دير كردي؟!! برو سر جات بشين ...

پسرك گفت :آقا اجازه؟! ...و وقتي تكان سر معلم را به علامت تأئيد ديد خم شد و از پشت در چوبي نيم شكسته كاردستي اش را برداشت و پاي در كلاس گذاشت...

معلم در حالی که پشت به بچه ها داشت و آرام آرام گام بر میداشت ادامه داد :بچه ها سعي كنيد در كاردستي هاتان از ذهننتان و خلاقيتتان... كه صداي همهمه ي بچه ها در كلاس پيچيد ناخود آگاه برگشت و چشمانش را به بچه ها و پس از آن به محل نگاه آنان ، تغییرداد...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط م.مهرگان    | لینک مطلب  |