در شهری که من به دنیا آمدم زنی با دخترش زندگی میکرد و هر دو در خواب راه می رفتند. یک شب که خاموشی جهان را فرا گرفته بود ، آن زن و دختر که در خواب راه می رفتند در باغ ِمه گرفته شان به هم رسیدند.
مادر بسخن در آمدو گفت:« توئی؟! تو دشمن من! توئی که جوانی مرا تباه کردی و زندگی ات را بر ویرانه های زندگی من ساختی! کاش میتوانستم تو را بکشم.»
پس دخت به سخن در آمد و گفت:« ای زن منفور و خودخواه و پیر!که راه آزادی را بر من بسته ای! که می خواهی زندگی من پژواکی از زندگی بیرنگ خودت باشد ! ای کاش می مردی!»
در آن لحظه خروسی خواند و هر دو زن از خواب پریدند مادر با مهربانی گفت:«توئی عزیزم؟» و دختر با مهربانی پاسخ داد « بله مادر جان!»
برگرفته شده از کتاب پیامبر و دیوانه - اثر جبران خلیل جبران
- زمانی برای بلند مرتبگی ، فروتن مینمود!!
- و گاه مقابل ناتوانایان از تمسخر می لنگید!!
- لحظه ای از انجام کاری بدلیل ناتوانی اش سر باز میزد و صبر را دلیلی بر حکمتش می خواند!!
- گاه که مرتکب گناه و اشتباهی می شد به خویش تسلی می داد که دیگران نیز این گونه اند!!
- در انتخاب میان آسان و مشکل همیشه آسان را بر می گزید وخویش را زرنگ می نامید!!
- زمانی دیگر چهره ای را بزشتی نکوهید و ندانست نقابی از خود را نفی کرده است!!
و ...
- لحظه ای دیگر زبان به مدح و ستایش نابجا گشود و انگاشت که فضیلت است!!
حال آنکه در تمام این مدت تنها
روح خویش را تحقیر میکرد!!
مانع نقشه هاي ما مي شود...!!
آرزو مي کنیم که روزگار بهتري از راه برسد
و زندگي آسان تري!!
حال آنکه آرزوی ما این باید باشد
که به این شناخت از زندگی برسیم
که تنها خودمان میتوانیم
زندگي مان را دگرگون کنيم!!
پس بیاییم تصوير فردایمان را زيبا خلق کنیم...
میخواهم:
بدون اسارت !! دوستت بدارم... با آزادی!! درکنارت باشم... بدون اصرار تو
را بخواهم !!...با احساس گناه!! تو راترک نکنم...با سرزنش از تو انتقاد
نکنم!!...و باتحقیربه تو کمک نکنم !! و اگر تو نیز با من چنین باشی...
یکدیگر را غنی !! خواهیم کرد
( ویرجینیا ستیر )
همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها
زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستيم.
آموخته ام كه . . .
پند دهي فقط در دو برهه از زمان جايز است ، زماني كه از تو خواسته مي شود
و هنگامي كه خطري زندگي كسي را تهديد مي كند.
با تشکر از دوست بزرگوارم : رامین
نجار پيري بود مي خواست بازنشسته شود. او به کارفرمايش گفت که مي خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگي بي دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.
کارفرما از اينکه ديد کارگر خوبش مي خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پير خواست که به عنوان آخرين کار، تنها يک خانه ديگر بسازد. نجار پير قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به اين کار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه، از مصالح بسيار نامرغوبي استفاده کرد و با بي حوصلگي، به ساختن خانه ادامه داد.
وقتي کار به پايان رسيد، کارفرما براي وارسي خانه آمد. او کليد خانه را به نجار داد و گفت :" اين خانه متعلق به توست. اين هديه اي است از طرف من براي تو."
نجار يکه خورد. مايه تاسف بود! اگر مي دانست که خانه اي براي خودش مي سازد، حتما" کارش را به گونه اي ديگر انجام مي داد...
( با تشکر از خا نم: بارا نه توکلی )
بعضی ها شعرشان سپید است و دلشان سیاه است.
بعضی ها شعرشان کهنه است ولی فکرشان نو.
بعضی ها شعرشان نو است فکرشان کهنه.
بعضی ها یک عمر زندگی می کنند برای رسیدن به زندگی.
بعضی ها حمال کتابند.
بعضی ها بقال کتابند.
بعضی ها انباردار کتابند.
بعضی ها قیمتشان به لباسشان است بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان.
بعضی ها اصلا قیمتی ندارند.
بعضی ها را باید بایگانی کرد.
بعضی ها هزار لایه دارند!!
بعضی ها ارزششان به حساب بانکی شان است.
بعضی ها همرنگ جماعت می شوند ولی همفکر جماعت نه.
بعضی ها در حسرت پول همیشه مریضند.
بعضی ها برای حفظ پول همیشه بی خوابند.
بعضی ها برای پول همه کاره می شوند.
بعضی ها نان پدرشان را می خورند.
بعضی ها نان خشک و خالی می خورند.
بعضی ها اصلا نان نمی خورند.
بعضی ها با گلها صحبت میکنند.
بعضی ها با ستاره ها صحبت می کنند.
بعضی ها صدای آب را ترجمه می کنند.
بعضی ها صدای ملائک را می شنوند.
بعضی ها صدای دل خود را هم نمی شنوند.
بعضی ها در تلا ش هستند که بی تفاوت باشند!!
بعضی ها فکر میکنند پول مغز می آورد ولی بی پولی بی مغزی
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت عمری زجر می کشند
بعضی ها به پز می گویند پرستیژ...
بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می کنند.
بعضی ها در تمام زندگی نقش بازی میکنند!!
your joy is your sorrow unmasked and the selfsame well from which your
laughter rises was oftentimes filled with your tears
شاديهاي شما همان غمهاي شماست که نقاب خود را برداشته و چاهي که
خنده هايتان از آن مي جوشد همان است که از اشکهايتان پر شده است
...دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود!
*هرگز فراموش نكن كه آن روح الهي در وجودت ، همان عشق است و احساس ، كه اگر آن را همواره در زندگیت نداشته باشي ، هيچ چيز نداري.
*اگر براي ديگران كاري انجام مي دهيد توقع نداشته باشيد از شما تشكر كند . چرا كه سرشت دنيا ناسپاس است .
*عاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد . در عشق اجباري نيست . عشق يعني امكان انتخاب به معشوق دادن . براي آنكه كسي يا چيزي را بدست آوري رهايش كن !
بالهايت را کجا جا گذاشتي؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي
پرنده گفت : من فرق درخت ها!!... و آدمها !!...را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است... انسان ديگر نخنديد . انگار آن ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور يک اوج دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟" زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست
رام کردن قلب بشر چقدر آسان است؛
به چيزهاي مختصر خشنود مي شوند
با اين حال!!
صداي شکستن دل فضاي دنيا را پر کرده است!!...
مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:
اين مشعل و سطل آب را كجا ميبري؟
فرشته جواب داد:
ميخواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب، آتش هاي جهنم را خاموش كنم. آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدا را دوست دارد؟
به من آرامشی ده تا بپذيرم... " آنچه را که نمي توانم تغيير دهم "
شجاعتی ده
تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم تغيير دهم!!
بينشی ده
تا تفاوت اين دو را دريابم...
و درکی که متوقع نباشم
دنیا و مردم آن مطابق من و نظرم رفتار کنند...!!
بنده ی من هنگامي که تو نماز مي خواني چنان به تو مي نگرم
که گوئی جز تو بنـــــده اي ندارم!!
...ولي تو چنان به من مي نگري که گويـي جزمن هزاران
خداي ديگر داري !!
خدايا به خاطر اين که هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگذارم !
خدايا به خاطر اين که هر گاه در جاده زندگي قدم هايم اندکي از راه راست سست مي شود ، تو با تلنگري به راهم مي آوري ، از تو سپاسگذارم !
خدايا ! ممنونم که هر زمان تو را از ياد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلايي کوچک مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم که در برابر اراده بي نهايت ، هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد !
خدايا ! از اين که مي بينم بزرگي چون تو ، همواره مرا زير نظر دارد و هرگز فراموشم نمي کند ، سخت به خود مي بالم .
خدايا ! با اين که گناه کرده ام ، ناسپاسي نموده ام ، حتي گاهي از رحمت بي کرانت نا اميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام ، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چيز و همه کس شده ام ، باز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و در نهايت بزرگواري ، حمايتم کرده اي !
به راستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي تو ، چه مي توانم بگويم ؟
اين همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟
خدايا ! شماره دفعاتي که در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجيب و خارق العاده ات در سخت ترين و غير ممکن ترين شرايط ياورم بوده اي ، از حساب بيرون است .
تو خود نيک مي داني که بنده ات جز چيز هايي که تو به او بخشيده اي در چنته ندارد ، پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي و به دست آوردن شادماني ، عشق ، آرامش و سعادت حقيقي ياري ام کني ، چرا که بدون تو هيچ ندارم و با تو از همگان بي نيازم .
خداي من ، مي دانم که با اين همه ، تو باز هم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه مواظبم هستي ، زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين مي افکند :
اگر آنان که از من روي برتافتند ، اگر مي دانستند که چقدر مشتاق ديدارشان هستم ، هر آينه از شوق من جان مي سپردند .
آيا شما نسبت به خانواده ی خود ابراز عشق مي كنيد؟ بسياري از مردم نمي دانند چگونه به همسر و فرزندان خود ابراز علاقه كنند و محبت خود را نشان دهند. در اين مقاله 50 روش مؤثر براي ابراز عشق بيان شده است!
يك شاخه گل به خانه بياوريد و آن را روي تخت فرزندتان بگذاريد.
عكس بزرگي از خانواده خود قاب كرده و آن را روي ميز كار يا كنار ميز كودك يا همسر يا پدرو مادرتان قرار دهيد.
در سالگرد ازدواجتان غذاي مورد علاقه همسرتان را درست كرده و آن را به بهترين شكل تزئين كنيد.
يك روز از سر كار زود به منزل بيائيد و فرزندتان را بعد از مدرسه به پارك ببريد.
هنگامي كه فرزندتان مي خواهد با دوستش به خريد برود به او پول اضافي دهيد.
بليطي براي كودك يا همه خانواده تان جهت رفتن به سينما يا كنسرت تهيه كنيد.
شبي بدون تلويزيون، وقت خود را به بازي با فرزندان و صحبت با همسرتان بگذرانيد.
با فرزندتان نهار را به پارك يا يك فضاي زيبا ببريد و در آنجا با هم صرف كنيد.
يك روز كه اهميت ويژه اي براي فرزندتان دارد(مانند روزي كه كارنامه اي پر از نمرات درخشان دريافت كرده) او را براي صرف غذا به رستوران دعوت كنيد.
كارهاي هنري فرزندتان را قاب كرده و آن را در دفتر كار يا خانه در معرض نمايش قرار دهيد.
مجله مورد علاقه او را خريده يا سفارش دهيد و يا يك اشتراك غير منتظره براي او فراهم آوريد.
شامي در كنار نور شمع با خانواده خود صرف كنيد.
فيلمي را كه همه افراد خانواده دوست دارند تهيه كرده و در بعد از ظهري آرام آن را به اتفاق تماشا كنيد.
برخي برنامه هاي جذابتر تلويزيون را انتخاب كرده، سعي كنيد از آن در كنار هم لذت ببريد و درباره آن گفتگو كنيد.
فرزند، همسر يا پدر و مادر خود را براي ديدن يك فيلم به بيرون دعوت كنيد.
كتاب مورد علاقه خانواده تان را كه فكر مي كنيد از آن لذت مي برند به آنها هديه دهيد. يا به كتابخانه برويد و كتابي را كه هر دوي شما از خواندن آن لذت مي بريد مطالعه كنيد.
گهگاه كاري را كه بر عهده فرزند يا همسرتان است(مانند واكس زدن) قبول كرده و انجام دهيد.
هنگام خريد، حداقل 15 دقيقه از وقت خود را به بازيهاي كامپيوتري با فرزند خود اختصاص دهيد.
داوطلب انجام برخي از مسئوليت هايي كه فرزند شما در قبال خانواده دارد بشويد.
افكار، موضوعهاي قابل توجه، و احساس هاي خود را با خانواده خود در ميان بگذاريد.
اگر شما تمام مدت كار مي كنيد، آخر هفته خانواده خود را سورپرايز كنيد.
كارهاي متنوع و جالبي مانند شيريني پزي يا بازي فوتبال با فرزندتان در خانه انجام دهيد، تا آنها را خوشحال كرده باشيد.
هنگام خواب كودك خود را همراهي كرده و براي او كتاب بخوانيد يا با او صحبت كنيد و در آخر او را به گرمي در آغوش بگيريد.
شبي از بيرون شام بخريد تا يك شب بدون آشپزي را براي همسرتان داشته باشيد.
اتاق خود را قبل از اينكه كسي به شما بگويد مرتب كنيد.
هر روز صبح و هر شب قبل از خواب خانواده خود رابه گرمي در آغوش بگيريد.
قبل از اينكه فرزندتان بخواهد به او پيشنهاد كنيد كه دوستش را به خانه دعوت كند.
با فرزند يا همسر خود براي راه رفتن يا دوچرخه سواري به بيرون برويد.
قسمتي از حقوق خود را به فرزند خود بدهيد، تا آن را پس انداز كند.
كارتهاي كوچك يا جملات محبت آميزي روي برگه هاي كوچك بنويسيد و آنها را در جيب لباس يا كيف دستي او قرار دهيد.
از بيان جملات دستوري بپرهيزيد.
هر روز براي فرزند خود كتابهاي داستان يا مجله هاي مورد علاقه او را بخوانيد و اجازه دهيد روي پاي شما دراز بكشد و با اين كار صميميت خود را با شما حفظ كند .
فرزند خود را به مكان هاي مورد علاقه اش مثل: نمايشگاه، مغازه كارت پستال، شهر بازي و يا كتابخانه ببريد.
براي كودك خود كتابهاي داستان را با صداي بلند بخوانيد ، حتي اگر او خودش مي تواند بخواند.
نظر اعضاي خانواده را در مورد اتفاقهايي كه برايتان مي افتد بپرسيد.
براي ابراز عشق نسبت به خانواده، آنها را از كاري كه مشغولش هستند فراخوانيد و به آنها بگوئيد: "دوستت دارم".
قسمتهاي جذاب روزنامه و مطالبي كه مورد علاقه همه شماست هر روز در كنار هم بخوانيد.
سعي كنيد سرگرمي هاي مورد علاقه اعضاي خانواده را بشناسيد و آنها را درك كنيد.
لباسها وجواهراتي كه فرزند شما آرزوي داشتن آن را دارد به او قرض دهيد.
يك روز فرزندتان را همراه خود به محل كار ببريد.
به دخترتان (كه بزرگ شده) يا مادر خود لوازم آرايشي و تزئيني خود را بدهيد.
مهارتهايي مانند: آشپزي، دوخت و دوز ،اسكيت بازي، بازيهاي كامپيوتري يا نوا ختن موسيقي را به كودك خود آموزش دهيد.
باغچه اي كوچك را با هم درست كنيد.
با اظهار علاقه نسبت به كلكسيون هاي اعضاي خانواده، به آنها چيزهايي را نگهداري مي كنند هديه دهيد. مثل تمبر.
فرزند و همسرتان را به انجام كارهاي انديشمندانه تشويق كنيد واجازه دهيد كه آنها بدانند كه شما براي كارهايشان ارزش قائليد.
فقط براي اينكه لحظات را در كنار خانواده خود بگذرانيد كاري مانند خريد از فروشگاه را به كارهاي روزانه خود بيفزائيد.
تاريخهايي را كه براي اعضاي خانواده مهم است مثل رويدادهاي مهم يا پيشرفت هايي كه در كارها داشته اند به خاطر داشته باشيد.
الگوئي از عشق و محبت براي خانواده خود باشيد.
اجازه دهيد كه خانواده تان بدانند آنچه كه هنگام دعوا و عصبانيت مي گويند براي شما مهم نيست. بگذاريد بدانند كه شما آنها را براي هميشه دوست خواهيد داشت.
بگوئيد: "دوستت دارم".
*هيچ گاه نگویید خدايا من يک مشکل بزرگ دارم .هميشه بگو "مشکل "من هم يک خداي بزرگ دارم !!
*هر روز حد اقل به يک نفر بگو چرا دوستش داري
*انتظار نداشته باشيد خداوند از آسمان پايين بيايد و به شما مجوز موفقيت بدهد.کسي که بايد مجوز شما را صادر کند خود شما هستيد
داستان درباره کوهنورديست که ميخواست بلندترين قله را فتح کند بالاخره پس از سالها آماده سازي خود , ماجراجويي اش را آغاز کرد.
اما از آنجايي که اوازه فتح قله را فقط براي خود ميخواست , تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود او شروع به بالا رفتن کرد اما دير هنگام بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اينکه هوا تاريک شد .
سياهي شب بر کوه ها سايه افکنده بود و کوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود .
همه جا تاريک بود.
ماه و ستارگان پشت ابرها گم شده بودند .
و او هيچ چيز نميديد .
در حال بالا رفتن بود .
فقط چند قدمي با قله فاصله داشت که پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد.
در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناکي حس ميکرد جاذبه زمين او را در خود فرو ميبرد.
همچنان در حال سقوط بود ........
و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب و بد زندگي اش به ذهن او هجوم مي آوردند .....
ناگهان در ست در لحظه اي که مرگ را نزديک خود مي ديد حس کرد طنابي که به دور کمرش بسته شده , او را بشدت ميکشد .
ميان آسمان و زمين آويزان بود .......
فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينکه فرياد بزند :
خدايا کمکم کن ...........
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد :
از من چه ميخواهي ؟
- خدايا نجاتم بده
- آيا يقين داري که من ميتوانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم که ميتواني
- پس طنابي که به کمرت بسته شده قطع کن .....
لحظه اي در سکوت سپري شد و کوهنورد تصميم گرفت با تمام قوايش طناب را بچسبد .
فرداي آنروزگروه نجات گزارش دادند که جسد يخزده کوهنوردي پيدا شده ....
در حالي که از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محکم چسبيده بودند .
فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ............
من و شما چطور ؟
چقدر طنابمان را محکم چسبيده ايم ؟
آيا ميتوانيم رهايش کنيم ؟
چگونه آينده اي درخشان داشته باشيم ؟
۱- بدانيم كه زندگي هميشه عادلانه با ما برخورد نمي كند. آنچه مجبور به قبولش هستيم ، بپذيريم و مواردي را كه قادر به تغييرشان هستيم تغيير دهيم.
2- قبل از انجام هر كاري درباره آن خوب فكر كنيم. يك لحظه بي دقتي سال ها پشيماني و اندوه را به همراه مي آورد.
3- در جست و جوي زيبائي موجود در زندگي ، طبيعت و مردم باشيم.
4- سپاسگذار دارائي هاي مادي خود ، مردم و لحظاتي كه سپري مي شوند ، باشيم.
5- تمام سعي و تلاش خود را براي بوجود آوردن سرگرمي هاي مفيد به كار گيريم. اين راه بهترين روش براي بوجود آوردن رشته هاي محبت بين ديگران و خودمان است و خاطرات زيبائي را ترسيم مي نمايد.
6- زماني را به خود اختصاص دهيم و كاري را انجام دهيم كه ار آن لذت مي بريم و هيچ گونه احساس گناهي از انجام دادن آن نداشته باشيم.
7- ديگران را بدون قضاوت كردن درباره شان بپذيريم و بدانيم هر فرد با ديگري متفاوت است.
8- ديگران را ببخشيم ، زيرا دلخور بودن از ديگران بيشتر خود ما را مي آزارد.
9- ذهن خودمان را براي ديده هاي جديد آماده كنيم و از سعي و تلاش نترسيم.
10- در ذهن خود برنامه هايي را تصور كنيم و به سوي چيزي كه مي خواهيم ، حركت كنيم
شما همان چيزي هستيد که فکر ميکنيد
شما همان چيزي هستيد كه فكر مي كنيد و در عين حال مي توانيد نيازهايتان را نيز احساس كنيد. پس هدفي والا براي خود تعيين كنيد و در راه تحقق آن نهايت تلاشتان را به كار ببنديد.
تمامي احساسات، عقايد و دانش ما به افكار دروني مان ـ آگاهانه يا غيرآگاهانه ـ بستگي دارد و چه بدانيم يا ندانيم تحت كنترل هستيم و مي توانيم مثبت يا منفي، مشتاق يا بي تفاوت، فعال يا غيرفعال باشيم.
بزرگ ترين فرق بين مردم، رفتار و طرز برخورد آنان است. براي برخي، يادگيري لذتبخش و هيجان انگيز است، براي ديگران سخت و خسته كننده و براي بسياري ديگر، يادگيري فقط كاري ضروري براي پيدا كردن شغلي مناسب محسوب مي شود.
رفتارها و طرز برخورد ما در حال حاضر عادت ناميده مي شود كه به علت دريافت بازخورد از طرف والدين، دوستان، جامعه و خودمان شكل مي گيرد و در واقع تصويري است از ما وجهان ما.
اين رفتارها غالباً به وسيله گفتگوي دروني كه مرتباً با خود ـ آگاهانه يا غيرآگاهانه ـ داريم، تقويت مي شوند. در واقع اولين گام براي تغييررفتار، تغيير گفتگوي دروني ماست. يكي از روش هاي تغيير عبارت است از تعهد، كنترل وچالش.
تعهد
در خود تعهد و الزام مثبت به خود، يادگيري، كار، خانواده، دوستان، طبيعت و ديگر چيزهاي با ارزش ايجاد كنيد. به خود و ديگران ارج نهيد. در آرزوي موفقيت باشيد. با شوق و اشتياق زندگي كنيد و كارهايتان را انجام دهيد.
كنترل
فكر خود را روي چيزهاي مهم متمركزكنيد. براي چيزهايي كه به آن ها فكر مي كنيد و كارهايي كه انجام مي دهيد هدف و اولويت تعيين كنيد، از قبل تمامي فعاليت هاي خود را در ذهن تصور و مرور كنيد. براي مقابله با مشكلات، استراتژي داشته باشيد، ياد بگيريد كه چگونه به خود آرامش بدهيد. ازموفقيت ها لذت ببريد و با خود روراست باشيد.
چالش
مشوق خود باشيد. هر روز رفتار خود را تغيير دهيد و بهبود بخشيد. تمام تلاش خود را به كار ببنديد و به عقب برنگرديد. يادگيري و تغيير را غنيمت بشماريد. چيزهاي نو را امتحان كنيد. گزينه ها و انتخاب هاي مختلف را درنظر بگيريد. با افراد جديد آشنا شويد. هر چيزي را كه نمي دانيد بپرسيد. مواظب سلامت جسماني و روحي خود باشيد. مثبت گرا باشيد. مطالعات نشان داده كه افراد داراي اين مشخصات در اوقات خوش، برنده هستند و در شرايط سخت، محكم و قوي به زندگي ادامه مي دهند. تحقيقات همچنين نشان داد مردمي كه آگاهانه گفتگوي دروني و غرور خود را اصلاح مي كنند، غالباً خيلي سريع در رفتارشان بهبود حاصل مي شود. انرژي آنها افزايش مي يابد و همه چيز به نظر بهتر مي آيد.
تعهد، كنترل و چالش به ساخت اعتماد به نفس و ايجاد تفكر مثبت كمك مي كنند.
7 پيشنهاد براي ايجاد تفكر مثبت
ـ در هر طبقه اي، در جست و جوي افراد مثبت براي ايجاد ارتباط باشيد.
ـ در هر سخنراني، در جست و جوي ايده هاي جالب باشيد.
ـ در هر فصل كتاب، در جست و جوي مفهوم هايي باشيد كه براي شما مهم هستند.
ـ با هر دوستي، درباره ايده جديدي كه به تازگي يادگرفته ايد، صحبت كنيد.
ـ از هر معلمي سئوال هاي خود را بپرسيد.
ـ ليستي از اهداف، افكار و رفتار مثبت خودتان تهيه كنيد.
ـ به خاطر داشته باشيد، شما همان چيزي هستيد كه فكر مي كنيد
(متنی که در زیر می آید شعر گونه ای بود که بیش از دو دهه ی قبل و در آغاز نوجوانی ورد زبانم بود و اخیراً در سایت کلوب در قسمت مطالب جالب دیدم وبی مناسبت ندیدم که برای تجدید خاطره آنروزها در این وبلاگ بیاورم)...
طي شد اين عمرتو داني به چه سان؟ پوچ و بس تند،چنان باد دمان همه تقصير من است اين،كه خودم مي دانم كه نكردم فكري،كه تامل ننمودم روزي،ساعتي يا آني كه چه سان مي گذرد عمر گران؟... كودكي رفت به بازي به فراغت به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات همه گفتند كنون تا بچه است بگذاريد بخندد شادان كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست، بايدش ناليدن... من نپرسيدم هيچ كه پس از اين زچه رو نتوان خنديدن؟!! هيچ كس نيز نگفت زندگي چيست؟ چرا مي آييم ؟ بعد از اين چند صباح به كجا بايد رفت ؟ با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟ من نپرسيدم هيچ ، هيچ كس نيز نگفت؟ نوجواني سپري گشت به بازي به فراغت به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات بعد از آن باز نفهميدم من كه چه سان عمر گذشت؟... ليك گفتند همه كه جوانست هنوز بگذاريد جواني بكند بهره از عمر برد، كامروايي بكند بگذاريد كه خوش باشد و مست!!...بعد از اين باز ورا عمري هست يكنفر بانگ برآورد كه او از هم اكنون بايد فكر آينده كند ديگري آوا داد كه چو فردا بشود فكر فردا بكند!! سومي گفت: همانگونه كه ديروزش رفت بگذرد امروزش همچنين فردايش...!! با همه اين احوال ، من مپرسيدم هيچ كه چه سان دی بگذشت آن همه قدرت و نيروي عظيم ،به چه ره مصرف گشت؟ نه تفكر نه تعمق و نه انديشه دمي عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي چه تـــواني كه زكف دادم مفت!! من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت قدرت عهد شباب ،مي توانست مرا تا به خداپیش برد ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات ...آن كساني كه نمي دانستند زندگي يعني چه؟ رهنمايم بودند عمرشان طي می شد بیخود و بيهوده و و مرا مي گفتند كه چو آنها باشم که چو آنها دایم فكر خوردن باشم فكر گشتن باشم فكر تامين معاش ، فكر ثروت باشم فكر يك زندگي بي جنجال،فكر همسر باشم... كس مرا هيچ نگفت زندگي ثروت نيست ، زندگي داشتن همسر نيست زندگاني كردن فكر خود بودن و غافل زجهان بودن نيست من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت... و صد افسوس كه چو عمر گذشت معني اش فهميدم، حال مي پندارم،هدف از زيستن اين است رفيق من شدم خلق، كه با عزمي جزم پاي از بند هواها گسلم پاي در راه حقايق بنهم با دلي آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل مملو از عشق و جوانمردي و علم در ره كشف حقايق كوشم زره جنگ براي بد و ناحق پوشم ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم آنچه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم شمع راه دگران باشم و با شعله ی خويش ره نمايم به همه، گر چه سراپا سوزم من شدم خلق كه مثمر باشم نه چنين زايد و بي جوش و خروش!!... عمر بر باد وبه حسرت خاموش... و صد افسوس كه چون عمر گذشت ...معنی اش فهمیدم !!...
كودكان آنگونه زندگي مي كنند كه آموخته اند:
اگر كودكي با انتقاد زندگي كند مي آموزد كه محكوم كند
اگر كودكي با عناد ودشمني زندگي كند مي آموزد كه ستيزه جوباشد
اگر كودكي با ترس زندگي كند مي آموزد كه بهراسد
اگر كودكي با احساس ترحم زندگي كند مي آموزد كه احساس بدبختي كند
اگر كودكي با تمسخر زندگي كند مي آموزد كه متزلزل باشد
اگر كودكي با حسادت زندگي كند مي آموزد كه حسود باشد
اگر كودكي با شرمندگي زندگي كند مي آموزد كه احساس گناه كند
اگر كودكي با آگاهي از تواناييهايش زندگي كند مي آموزد كه اعتماد به نفس داشته باشداگر كودكي با عشق بدون قيد و شرط زندگي كند مي آموزد كه عشق بورزد
اگر كودكي با تاييد زندگي كند مي آموزد كه خويشتن را دوست بدارداگر كودكي با بينش و شناخت زندگي كند مي آموزد كه در زندگي هدف داشته باشد
اگر كودكي با تعاون زندگي كند مي آموزد كه سخاوتمند باشد
اگر كودكي با صداقت وانصاف زندگي كند مي آموزد كه راستگو و درستكار باشد
اگر كودكي با احساس امنيت زندگي كندمي آموزد كه به خود و اطرافيانش اعتماد داشته باشد
اگر كودكي با بردباري زندگي كند مي آموزد كه صبورباشد
اگر كودكي با تشويق بجا زندگي كند مي آموزد كه قدرداني كند
و اگرشما با آرامش زندگي كنيد كودك شما مي آموزد كه بدون اضطراب زندگي كند
راستي كودك شما چگونه زندگي مي كند ؟
2- مراقب گفتارت باش, چون گفتارت اعمالت را ميسازد.
3- مراقب اعمالت باش, چون اعمالت عادت هايت را ميسازد.
4- مراقب عادت هايت باش, چون عادت هايت شخصيتت را ميسازد.
5- مراقب شخصيتت باش, چون شخصيتت سرنوشتت را ميسازد.
(؟)
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.
زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .»
جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست.
- « ليست ات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت.
خواربارفروش باورش نميشد.
مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفه ها برابر شدند.
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است.
كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود :
« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن »
