غزلی زیبا از : جلیل صفر بیگی
دلم لبریز اندوه است و تنگ دوستت دارم
بخوان شعری به آهنگ قشنگ دوستت دارم
قدمهای مرا باران بسمت خانه تان آورد
بدستم شاخه ی یاسی به رنگ دوستت دارم
دلم شد تنگ آن روزی که میزد دست معصومت
مرا در کوچه ی رندان به سنگ دوستت دارم
کلاس اول عشق و دو همشاگردی عاشق
من و تو آن دو شاگرد زرنگ دوستت دارم
نشستم خط به خط با تو نوشتم مشق باران را
به روی دفتر کاهی به زنگ دوستت دارم
در و دیوار این خانه پر است از شعر و افسانه
پر از نقاشی بی آب و رنگ دوستت دارم
...........................................................
دوباره قصه ی ماه و پلنگ دوستت دارم
جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شيطان خبر نداشت، بشر اختراع شد !
«هابيل» ها مزاحم « قابيل» مي شدند
افسانه ی« حقوق بشر» اختراع شد !
مـردم خيال فخر فروشي نداشتند
شيـئي شبـيه سكه ی زر اختراع شد
فكر جنايت از سر آدم نمي گذشت
تا اينكه تيغ و تير و سپر اختراع شد
با خواهش جماعـت علاف اهل دل
چيزي به نام شعر و هنر اختراع شد !
اينگونه شد كه مخترع ازخير ما گذشت
اينگونه شدكه حضرت ِ «شر» اختراع شد !
دنيابه كام بود و … حقيقت؟مورخان !
ما را خبر كنيد؛ اگر اختراع شد !!
" علی اکبر یاغی تبار "
بیدار بمانید که این بار پروین قصه میگوید...

كبوتري، سحر اندر هواي پروازي به بام لانه بياراست پر، ولي نپريد
رسيد بر پرش از دور، ناوكي جانسوز مبرهن ست كزآن طعنه بر دلش چه رسيد
شكسته شد پر وبالي، نزار گشت تني گسست رشته اميدي و رگي بدريد
گذشت بر در آن لانه، شامگه زاغي طبيب گشت، چو رنجوري كبوتر ديد
برفت خار و خس آورد و سايباني ساخت براي راحت بيمار خویش بس كوشيد
هزار گونه ستم ديد ، تا به روزن و بام ز برگهاي درختان سبز پرده كشيد
ز جويبار، به منقار خويش آب ربود بباغ كرد ره و ميوه اي ز شاخي چيد
گهي پدر شد و گه مادر و گهي دربان طعام داد و نوازش نمود و ناله شنيد
ببرد آن همه بار جفا كه تا روزي ز درد و خستگي و رنج ، دردمند رهيد
به زاغ گفت: چه نسبت سپيد را به سياه ترا بياري بيگانگان ، چه كس طلبيد؟
بگفت: نيت ما اتفاق و يكرنگي ست تفاوتي نكند خدمت سياه و سفيد
ترا چو من بدل خرد، مهر و پيونديست مرا بسان تو ، در تن رگ و پي است و وريد
صفاي صحبت و آئين يك دلي بايد چه بيم، گر كه قديم ست عهد، يا كه جديد
ز نزد سوختگان، بي خبر نبايد رفت زمان كار نبايد به كنج خانه خزيد
غرض گشودن قفل سعادت است به جهد چه فرق گر ز مس است و یا طلاست كليد
"پروین اعتصامی"
وقتي خدا دست از سر تاريخ برداشت
ابليس را از باور تاريخ برداشت
سيبي كه از دست تو در پاي من افتاد
آدم شبي از آن ور تاريخ برداشت
تنها خدا اوراق وصل ما دوتا را
از لا به لاي دفتر تاريخ بر داشت
از روز اول يك نفر تقدير ما را
از روزهاي بهتر تاريخ برداشت
تقويم هم يك بار ديگر بي حضورت
يك گام سمت آخر تاريخ برداشت
"علی ثابت قدم"
شیطان خدا نكرده خدا شد چه میكنید؟!
در معبدی كه خاطرهها در عبادتند
برقی جهید و قبله دو تا شد چه میكنید؟!
این خار این وَبالِ لبِ چینههای لخت
سالار باغ آینهها شد چه میكنید؟!
این پیرزن كه خون اساطیر میخورد
خاتون قصهگوی شما شد چه میكنید؟!
ای چشمهای سبز تماشا اگر شبی
یك در كنار پنجره وا شد چه میكنید؟!
علی حیدری
تو نیستی و این در و دیوار/هیچ وقت!...
غیر از تو من به هیچ كس انگار/هیچ وقت!...
اینجا دلم برای تو هی شور میزند
از خود مواظبت كن و نگذار/هیچ وقت!...
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمی شود اخبار/هیچ وقت !...
حیفند روزهای جوانی... نمیشوند
این روزها دومرتبه تكرار/هیچ وقت
من نیستم بیا و فراموش كن مرا
كی بودهام برات سزاوار؟/ هیچ وقت
بگذار من شكسته شَوَم تو صبور باش
جوری بمان همیشه كه انگار/ هیچ وقت!...

آقا اجازه! مبحث امروز ما خداست
توضیح میدهید که جای خدا کجاست؟
قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم
اصرار میکند که کمی قبله سمت راست
من جمعه میروم لب دریا، کنار آب
آنجا نماز جمعه زلالست، بیریاست
کاج همیشه سبز که بیرون مدرسه
استاد درس دینی و قرآن بچه هاست
آقا شما حقیرترید از سؤال من...
این درس، نان خشک ِ سر سفرهی شماست
من ساکتم، دبیر به من صفر میدهد
شاگرد تنبلی که حواسش پی خداست!
«علیرضا دهقانیان»
غزلی زیبا از حسین میر رکنی عزیز:
خل و چل دختر خالو رمضان می رقصد آنقدر خل، که به آهنگ اذان می رقصد
کدخدا رفته که شاید بتوان کاری کرد رفته آنجا که خدا مثل زنان می رقصد
کدخدا مرد بدی نیست ولی می گویند گاه با دختر بد کاره ی خان می رقصد
خل و چل دختر خوشگل، نکند خام شوی حسد است اینکه میان دهتان می رقصد
تو چه میدانی از اینجا که بخواهی بروی شتر گیج اجل کف به دهان می رقصد
کدخدا عاشق چشمان ورم کرده توست چشم هایی که در اوج سرطان می رقصد
تو بمانی چه کسی جرأت رفتن دارد تو بمانی چه کسی با چمدان می رقصد
تو بمانی به خدا مزرعه هم می رقصد من قسم می خورم آری تو بمان، می رقصد
نشود گریه کنی، گول دلت را بخوری پیش خود فکر کنی از غم نان میرقصد
نشود بعد بگویند که نرگس خاتون بینوا در عوض چند قران می رقصد
کدخدا خسته و درمانده نباشی اما همه خوابند و بر کوه ، خزان می رقصد
نرگست رفته مسافر شده یعنی شاید رفته دور از پدر چشم چران می رقصد
ته این شــعر در آبـــادی رقـــاص آبــــاد هر که مست است بآهنگ بنان می رقصد
گيرم درست اينكه تو هم عاشق مني
اما چرا زننده و بد حرف مي زني؟
من كه سرم به لاك خودم گير كرده است
بيهوده پيله كرده به فكر پريدني؟
آواره ي گريخته از شهر غربتم
اما تو از حوالي " تجريش " و " جُردني "
من هم كه دوست دارمت ، اما تو در پي ِ
از پشت پاره كردن پيراهن مني!
حالا چه زود لحن كلامت عوض شده
آيا تو آن هميشه ي مغرور قبلاً ي ؟
ديگر به هر كه مي نگرم از تو چهره ايست
آخر تو در نقاب كه یي ؟ چند صد تَني ؟
بايد تو را به جرم دلت تبرئه كنم
آخر تو زود مي شكني، نازكي! زني!
« سید جواد طباطبایی »

( زینب صابر )
مادرم قرصهای رنگی مصرف میکند
من، شعرهای سپید
مادرم داروخانهای است
که یک تیمارستان به دنیا آورده!!...
غزلی زیبا از حسین میر رکنی:
خانه پر بود، پر از شهوتِ شبْ بیداری
فارغ از شیوهی منحوس ِ پدرسالاری
سال بیچارگی آمد، وَ یکایک مردند؛
پدران از تبِ گاوی، پسران از هاری
شادمان، گردِ جسدهای جُنُب حلقه زدند
سرِ هر کوچه، زنانِ لجن ِ بازاری
این چنین بود حکایت که زنا زاده شدیم
من و دیگر پسرانِ ننه آب انباری
سه برادر شده بودیم سه تا دمپایی
کش و کش زیر قدمهای پر از بی کاری
اولی رفت به جایی که خدا پیدا نیست
شکمش سیر، دلش سفرهی ماهیخواری
دو برادر شده بودیم دوتا تهْ سیگار
سرد و بیمصرف و بیحس، کفِ جاسیگاری
دومی گوشهی بازار، خودش را بخشید
به هوسبازیِ صدها سگِ کتْ شلواری
درد ما، دردِ فقط ماست که باید بکشیم
مثل پا دردِ شمال از نم ِ شالی کاری

( سيد صالح سجادي )
به کبوتـر بگو قفـس یعنی... پر بکش مرگ زودرس یعنی...
اینکه در تو ، به توی من قفسی ست... که منم توی آن قفس یعنی...
ما فقط چند روز میرقصیم... توی جام شراب گس یعنی...
زندگی چیز قابل عرضیست... مرگ در طول یک هوس یعنی...
زندگی کردن ِ شبیهِ همه... مردن ِ مثل ِ هیچکس یعنی...
آب مي بلعدت و مي بخشي ... زندگي را به خار و خس يعني...
تو درخت تنـــــاوری امّـــــا... با تبر میشوی هرس یعنی...
من و تو هر دو خورده از پُشتیم... مشترک بودن دو حس یعنی...
اینکه شیرینی و جهان مگسی ست... اینکه ما را مکیده پس! یعنی...
باید از این عقاب کش بپریم... تا به دنیای بی مگس یعنی...
با طنابی که برگلو داریم... صحبت از راه پیش و پس یعنی...
اجل ِ هر دو سو معلق تست... و به فریاد من برس یعنی...
روی این چار پایه فهمیدم... اینکه پا میکشد نفس یعنی...
و تو جاری شدی به ذهن خزر... من شدم کوششی عبث یعنی...
تیر آرش بسینه ی من خورد... پـــــل فرو ریخت ارس یعنی...
این کبوتر چه عاشقانه پرید... جسدی گوشه ی قفس یعنی...
ادامه مطلب
دُم به کلّه میکوبد و
شقیقه اش دو شقه میشود
بی آنکه بداند
حلقـه آتش را
خواب دیده است
عقـرب عاشق!!...

يك عده چشمهاي مرا كور كرده اند
يعني مرا به عشق تو مجبور كرده اند!
از من فرار مي كني اما چه فايده
آنها مرا براي تو منظور كرده اند
شيرين تلخ كام! خدايان در آسمان
بخت مرا به خاطر تو شور كرده اند
شب مثل روز بود كساني در اين ميان
مهتاب را گرفته و بي نور كرده اند
خيلي عجيب نيست اگر بي توجهي
آنها ترا ميان تو محصور كرده اند
آه اي خدا اهالي اينجا پيِ فريب
نام تو را براي چه بلغور كرده اند؟
واللهِ من كه لايق عشق تو نيستم
يك عده چشمهاي مرا كور كرده اند
(؟)
براي دلخوشيم استخاره مي گيرم
اگر که خوب نيامد دوباره مي گيرم
هميشه سفره گسترده ی نگاهت را
براي برکت شعر استعاره مي گيرم
براي آنکه مبادا خطا کند چشمم
از آب و آينه حتي کناره مي گيرم
شبي که ماه نباشد، سراغ چشمت را
از آشناي قديمش ستاره مي گيرم
اگر چه حرف دلت را شنيده ام، اما
براي دلخوشيم استخاره مي گيرم
(بابک رحيميان)
لحظاتی با « قيصر امين پور » در اين بي برگ و باری محض

و قاف حرف آخر عشق است. آنجا که نام کوچک من آغاز می شود !!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ميخواهمت چنان كه شب خسته، خواب را ميجويمت چنان كه لبِ تشنه، آب را
محـــو توام چنان كه ستاره به چشم صبح يا شبنــم سپيــده دمان، آفتــــــاب را
بيتابم آنچنـــان كه درختــــان بــراي باد يا كودكان خفتــه به گهواره، تاب را
بايستــــهاي چنـــان كه تپيــدن براي دل يا آن چنان كه بال پريدن، عـقاب را
حتی اگـــر نبـــــاشي، ميآفرينمــــــــت! چونان كه التهاب بيابان، سراب را
اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را ؟
ــــــــــــــــ
حنجره هـا روزه ي سكـــــوت گرفتند پنجره هـــا تــــار عنكبـــــوت گرفتند
عقده ي فريــــاد بود و بغض گلوگير بهت فصيح مرا ، سكـــــوت گرفتند!
نعره زدم:عاشقان گرسنه ي مرگند درد مـرا قــــوت لايمـــــــوت گرفتند
چون پر پروانه تا كه دست گشودم دست مرا لحظــــه ي قنوت گرفتند!
خط خطا بر ســــرود صبح كشيدند
روشني صفحه را خطـــوط گرفتند!
ـــــــــــــــــــــــــــــدیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم
:در آسمان پر می کشیدم
و لابه لای ابرها پرواز می کردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر ...گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می زد
آنگاه با خمیازه ای ناباورانه
بر شانه های خسته ام دستی کشیدم
بر شانه هایم
انگار جای خالی چیزی
...چیزی شبیه بال
احساس می کردم
!تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد
دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي !!
...
...
در این زمانه ی آشفته ی شلوغ پلوغ
کلاغ می وزد از شاخسار خشک دروغ
کلاغ می پرد و پر نمی زند کفتر
پرنده مانده و پرواز مرده است ؛ فروغ !
و عشق ساده ترین چیز بین آنهایی ست
که با شروع نخستین نشانه های بلوغ –
- سوار بنز پدر ، دل سپرده اند به یک
کیوسک عشق فروشی کنار جاده و ...بووق !!
و یا به یاری یک لشگر از بتونه و رنگ
برای فتح دل ساکنان شهر شلوغ -
- تمام طول خیابان آدامس لاو ایزی *
جویده اند و فقط عشق می زنند آروغ !
چه سوء هاضمه ای ! واژه واژه استفراغ !
که مغز خورده و بالا می آورند نبوغ !
از آسمان خدا خوشه خوشه پروین را
ربوده اند و به جایش دو پولک و منجوق –
خود خدا به سرم دست می کشد : « بگذر!
که من که خالق اویم گذشتم از مخلوق ! »
«سیامک بهرام پرور»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* آدامس (....Love is ) که معرف حضور هست !
|
تمام هستي من كشفهاي كوچك بود |
تمــــام زندگيام آفتــاب و ميخـــــــك بود |
|
گلوي سبز گياهان و شـــاخ و برگ صدا |
تمـــــــام حنجــــــرهها لانهي چكـاوك بود |
|
هنوز قصهي آن پشت بـــام يادم هست |
كه آشيــــانهي خوشبختـي دو لكلك بود |
|
هنوز خاطرهي مشقهاي كودكـــــــــيام |
كه صفحه صفحهي آن سهم بادبادك بود |
|
براي كودكـي از نســـــــــــل كنجكاويها |
كسل كنندهترين هديههـــــا عروسك بود |
|
زمـــان كودكي من دريچـــــههاي شهود |
اگرچه بستــــــــــه ولي لااقل مشبك بود |
|
در آن اصالت يكدست، آن صداقت محض |
جهـان خلاصهاي از لحظههاي كوچك بود |
|
شمــــا شبيه به آدم بزرگهـــــــا هستيد |
ولي شبيـه خودش بود، آن كه كودك بود
|
با تشکر از وبلاگ: آب و کاشی ![]()
بر زمینه ی سربی صبح
سوار !!
خاموش ایستاده است و
یال بلند اسبش در باد
پریشان میشود !!
□□□
خدایا خدایا
سواران نباید ایستاده باشند
هنگامی که
حادثه اخطار میشود !!
□□□
کنار پرچین سوخته
دختر خاموش ایستاده است
و دامن نازکش در باد تکان میخورد...
خدایا خدایا
دختران نباید خاموش بمانند
هنگامی که مردان نومید و خسته پیر میشوند !!
( احمد شاملو )
۱۳۵۲

و دست باد که موهات را تکان می داد
زمین هوای بهشتی به آسمان می داد
اگر که چشم تو بر چشم من نمی افتاد
خدا چگونه خودش را به من نشان می داد
تمام اهل جهان بر تو سجده می کردند
اگر که آتش خشم خدا امان می داد
یقین بدان که ز نامت زمانه پر می شد
اگر خدا به جهان قدرت بیان می داد
شنیده ام که زمانی غزل غزل حافظ
نشان خال لبت را به این و آن می داد
همیشه عشق برای گرفتن بوسه
بهانه های قشنگی به دستمان می داد
اگر خدا کمی از مهربانیت را داشت
برای توبه به ابلیس هم زمان می داد
فدای مهر کسی کز شکسته های تنش
به هر که خوی سگی داشت استخوان می داد
« حسین عباسیان »
عاشق شـــــده و دوبــــاره راه افتـــــــــــاده
گاهي بــه ره ايستــــــــاده ، گاه افتـــــــاده
اين دفعــــــــه ی اولــــش نبــــوده! تـــــــازه
از چـــــــــــاله در آمـده ، به «چـــاه» افتـاده
پرسيد دوبـــــــاره من كجــــــا عشق كجا ؟!
اين « حـــــادثه » بـاز اشتبـــــــــــاه افتاده!!
انگار نه ! فــــرق دارد اين دفعـــــــــه كمي!!
چون گيـــــر تو آب زير كــــــــــاه افتـــــاده !؟
شيطـان خود توست گنــدم و سيب كدام؟!
وقتي بــه سرت فكر گنــــــــــــــــاه افتاده!!
خواب از سر اين «بـركه» پريــــــــــــده انگار
چشمش كـه به چشمهـــاي«مــاه»افتاده!
اين «حبس ابـد» طبق كدامين بند است؟!
در حبس به «جرم»يك نگاه افتـــــــــــاده؟!
بيهــــــــوده بــه جنگ بـــــــاد بـر مي خيزد
آن بيــــد شكسته ! تكيــــــه گاه افتـــــاده
بايد به كدام مهـره دلخوش باشــــــــــــد؟!
وقتي كه شكستــــه فيل و شــاه افتاده!!
( جواد زمانی)
رهزنان آهنگ را دزدیده اند تارهای چنگ را دزدیــــــــــــده اند
بانگ ناقوسی نمی آید به گوش از کلیسا زنگ را دزدیــــــــــــده اند
در بیابانی که نامش زندگی ست سگ رها و سنگ را دزدیـــــده اند
قهر می کارند در دلهای ما مهر تنگا تنگ را دزدیـــــــــده اند
بهر محو عشق از فرهنگ ها عشق نه فرهنگ را دزدیــــده اند
بهر کتمان شکاف خویش و خلق دره ی سالنگ را دزدیـــده اند
دوری خود تا ز حق پنهان کنند واژه ی فرسنگ را دزدیده اند
زنده ها جای شهیدان وطن افتخـــــار جنگ را دزدیده اند
نقش مانی را بنام خود زدند نادلان ارژنگ را دزدیده انــد
ننگ روی ننگ مانده تا ابــد چون که سطل رنگ را دزدیده اند
آب در هاون چه میریزی عزیز دسته ی هـــاونگ را دزدیده اند
شعر از: (هالو)
نخودي گفت لوبيــايي را
کز چه من گردم اين چنين تو دراز
گفت ما؛هر دو را ببـايد پخت
چاره اي نيست با زمانه بساز
پروين اعتصامي
When you feel unlovable, unworthy and unclean
when you think that no one can heal you
Remember, Friend
God Can
وقتي احساس نا تواني در دوست داشتن مي كني
وقتي احساس بي لياقتي مي كني
وقتي احساس نا پاكي مي كني
وقتي احساس مي كني كسي نمي تونه درد ها تو التيام ببخشه
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه
When you think that you are unforgivable
for your guilt and your shame
Remember, Friend
God Can
وقتي احساس مي كني قابل بخشش نيستي
براي شرم و گناه هات
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه
When you think that all is hidden
and no one can see within
Remember, Friend
God Can
وقتي فكر مي كني همه چيز پنهانه
و هيچكس نمي تونه درون رو ببينه
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه
And when you have reached the bottom
And you think that no one can hear
Remember my dear Friend
God Can
وقتي به انتها مي رسي و فكر مي كني
هيچكس صدايت را نمي شنود
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه
يا بزرگ باشيم قد يک غول
اندازه هميم
وقتي خاموش کنيم چراغ ها را .
پولدار باشيم مثل پادشاه
يا آس و پاس باشيم عين گدا
قدر و قيمتمان يکي است
وقتي خاموش کنيم چراغ ها را .
سياه باشيم يا سفيد
سرخ باشيم يا زرد و نارنجي
يک رنگ مي بينندمان
وقتي خاموش کنيم چراغ ها را .
پس خداوند اگر يک وقت بخواهد
رو به راه کند کارها را
راهش شايد اين باشد
که دست دراز کند و خاموش کند چراغ ها را .
(شل سيلورستاين)
این هم غزلی که بیش ازسی سال پیش سروده شده ولی هنوز کهنه نشده... متاسفانه نام شاعرش یا شاعره اش معلوم نیست !! ولی احساسس ... کاملا"روشن....
حرفی برای گفتن در سینه مانده بسیار
اما نگفتــــه بهتر گر نیست جای گفتار
بس نکته ها که گفتند از پیش نکته گویـــــان
اما دریغ حاصـــــل خمیازه های تکرار!!
در کار این زمـــــــانه گویــا که علتی هست
این زخمهای هشدار سودی ندارد انگار
این چند روزه ی عمر تا چند ره سپـــــــردن
در خوابهـــای غفلت با چشمهای بیدار!!
بر چهره ی خیــابان گرد غمی نشستــــــه
کو ؟همتی برآید از آستین غمخـــــــوار
گوئی که پر کشیدند فرسنگها جـــــــدائی
خانه به خانه بین همسایه جای دیـوار!!
در گردش زمــــــــــانه تن خسته عابرانیم
با قـامتی خمیده با چهـــــره های بیزار!!
حاشا فشار دستی یاگرمی نگاهی
یا نبض پرطنینی از شـور عشق سرشار!!
گوئی قلم غریبه ست با واژه ی عطوفت
کو شهر آبی عشق جاری ز خون خودکار!!
کو پنجه های خالی از دشنه ی خیانت ؟
کو آن قلنــــــــدری که در دوستی سزاوار؟!
در شهر خود غریبــــم کو عطر آشنائی؟
پاشیده بوی غربت در کوچــه کوی و بـــازار!
ای کاش این زمانه از نو شود نگونسار
انصــاف ای برادر همـــــــــــــوار یا که آوار!!
در كلاس روزگار درسهاي گونه گونه هست
درس دست يافتن به آب و نان
درس زيستن كنار اين و آن
درس مهر . درس قهر . درس آشنا شدن
درس با سرشك غم ز هم جدا شدن
در كنار اين معلمان و درسها
در كنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست
يك معلم بزرگ نيز در تمام لحظه ها در تمام عمر
در كلاس هست و در كلاس نيست
نام اوست مرگ
و آنچه درس مي دهد زندگيست...
نگه اولی که دل بـــــــــــــردی نگه آخری که جان دادم!!
(؟)
دیوانه گان قیافه ی عاقل گرفته اند!
تکرار دلپــــــــذیر سرود همیشه را
با خش خش زوال معــادل گرفته اند
یکعده تا قلمــــــــرو فریاد می دوند
یکعده آه درد مفاصــــــل گرفته اند!!
کشتيم عاقبت دل نا اهل خويش را
ما را به جرم جانی وقــاتل گرفته اند!
دیگـر نمی توان باجابت امید بست
درهای باز معـجزه را گِل گرفته اند!
شاعره بینا دل مرحومه زهره قاسمی فرد
(۱۳۷۰)
