پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388
دیشب برای لحظاتی خود را فارغ از کالبد نگریستم.همانطور که آرام از قفس تن جدا می شدم سلولی دیگر یافتم و پرنده ای و...دست و سایه ای که مدام دور این قفس "وول" می خورد.جابجایش میکرد زیرش را تمیز مینمود و آب و دانه میداد روبرویش مینشست و دل به نوای خود از نای پرنده خوش کرده بود.
از آن سو اما پرنده خود را در قفس محصور می دید از این نی بر آن نای می جست!!سر به میله های قفس می کوفت و جای چهچهه گاه جیری میکشید.
نگاهی به چشم پرنده انداختم.مرا مکید و دوباره خودم بودم و...
نوشته شده توسط م.مهرگان | لینک مطلب
|
